|
جهان به سوی آشکاره گی پیش می رود...
|
افسوس هزار باره...
هر روز هزار لبخند بر لبانم می نشیند
و من در قامت یک قهرمان، درپیش چشمان او جلوه می کنم
اما ...
افسوس !
می دانم، بیش از هزار بار
که در دلم آن گونه که باید نمی خندم
زیرا، ایمان دارم که هر لبخندی خوشحالی نیست
...
این جمله ها را، بیش از هزار بار در ذهنم خوانده ام و باز تکرار کرده ام
و هزاربار و شاید هم بیشتر،
این راز سر به مهر را در دل نگاه داشته ام
به امید آن که هیچ کس از آن آگاه نشود،
هزاران افسوس !
همه ی عالم می دانند.
بیست و ششم مهرماه 1387- مشهد

امروز بعد از مدتی دوباره به روز می شوم.
در این چند هفته ای که نبودم حتمن خیلی اتفاق ها افتاده است.
امروز که دوباره به روز شدم! چند هفته ای از عمرم گذشته و دقیقن نمی دانم چقدر از آن باقی مانده است! در این چند هفته من هم مثل خیلی های دیگر با خودم قول و قرار هایی گذاشته ام که آنها را به سر انجامی برسانم.
طی این مدت خیلی درگیر روز مرگی های زندگی بوده ام- مثل همیشه - خیلی چیزها دیگر برایم بی ارزش شده اند و خیلی چیزهای دیگر ارزشمند. طی این چند هفته هم کلی انگیزه پیدا کرده ام و هم بی انگیزه شده ام.
هم دلخوشی پیدا کردم و هم دلخوشی ها از دست دادم...
امروز که دوباره در این وبلاگ می نویسم می دانم که دلم برای خیلی ها تنگ شده - کسانی که دیگر نمی بینمشان و آدم هایی که دیگر در این دنیا نیستند و دیگر صدایشان را نمی شنوم.
امروز دلم برای دریا هم تنگ شده - برای خودم هم دلم تنگ شده!
الهی که هیچ وقت دلتنگ نباشید. هیچ وقت...