تبليغاتX
اتاق روشن
جهان به سوی آشکاره گی پیش می رود...
 

آن هنگام كه در گوشه اي؛ از خوشبختي به اوج مي رسي،

جهنم در پايان راه به انتظارت نشسته است...!

و اين جهاني است وحشي!

وحشي  وحشي  وحشي ... !!

 

      

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 22:15  توسط مجید ادیبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

 

شاید که آینده از آن ما...!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 23:23  توسط مجید ادیبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

پريا

 


 

 

يكي بود يكي نبود

زير گنبد كبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.

زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.

گيس شون قد كمون رنگ شبق

از كمون بلن ترك

از شبق مشكي ترك.

روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير

پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.

 

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد

از عقب از توي برج شبگير مي اومد...

 

" - پريا! گشنه تونه؟

پريا! تشنه تونه؟

پريا! خسته شدين؟

مرغ پر شسه شدين؟

چيه اين هاي هاي تون

گريه تون واي واي تون؟ "

 

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا

مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا

 

...

 

برای خواندن متن کامل شعر برو به ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 0:7  توسط مجید ادیبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

   هنوز آسمان آبي است...

 

   هیچ حرفي نيست !

   به جز سکوت...

سکوت

سکوت

سکوت

سکوت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 20:48  توسط مجید ادیبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

پيش از آن كه مطالب اين پست رو بخونيد ،‌ پيشنهاد مي كنم حتمن سري به وبلاگ محرمعلي خان بزنيد.

چون باعث و باني نوشتن اين پست نيز همان مطلب محرمعلي خان بود كه ظاهرا محل مناقشه بود و همين مناقشه خود سبب خير شد و باب گفتگو را در باره ي يك موضوع بسيار مهم گشود .

و آن موضوع مهم اين است : بالاخره در اين مملكت درب و داغون! تكليف خودمان را روشن كنيم! در اين كه آيا سياسي باشيم يا نه؟ ، از آن دوري بجوييم  و...

 

اميدوارم تا اينجا كه اين مطلب رو پيگيري كرده ايد وبلاگ محرمعلي روهم ديده باشيد... چون اين جوري كارمان راحت تر است!

 

        

 

اما محل مناقشه كجاست؟!

 

كامنت هايي كه برخي دوستان درباره ي آن پست گذاشته بودند ،‌خود موجبات ادامه بحث و باز شدن باب گفتگو را فراهم كرد. براي مثال  يكي از دوستان خطاب به محرمعلي نوشته بود:

 

" در مورد نوشته هات و عکسهاتم باید بگم که راستش رو بخواهی من از سیاست و سیاست بازی خوشم نمی یاد و به هیچ عنوان هم نمیخوام ازش سر در بیارم و... "

 

اما ظاهرا  در ادامه نيز بر خيل دوستاني كه محرمعلي و وبلاگ اش را به سياسي بودن  و جهت دار بودن مطالب آن ! متهم كرده بودند افزوده شده بود! اما به راستي، آيا مطالب محرمعلي سياسي اند؟ اصلا مگر سياسي نوشتن ايراد دارد؟

و اينجاست كه همين واژه سياست و سياسي بودن شد محل اصلي اين مناقشه !

البته من هم نظرم را در همان پست براي محرمعلي نوشتم :

 

" چرا باید سیاسی نبود؟!
به نظر ام این یه سوال مهمه که پاسخ به اون می تونه کمی تکلیف ما رو روشن کنه.
البته می تونه شروعی باشه برای یک گفتگو درباره ي یک موضوع بسیار مهم...
اینکه بالاخره آدم سیاسی باشه یا نباشه؟! با سیاست سروکار داشته باشه یا نه ؟

فکر کنم خیلی خیلی مهمه که بدونیم از زندگی چی می خواهیم و مهم تر اینه که بدونیم چه گونه آن چیزهایی را که می خواهیم (حد مطلوب برای خودمان و جامعه مان ) چگونه و از چه طریقی به دست آوریم.

من فکر می کنم در مملکت ما (به خصوص ) نگاه اکثر مردم چه عامه ی مردم و چه تحصیلکرده ها - نسبت به سیاست و فعالیت های سیاسی چندان مثبت نیست!!
حالا چرا مثبت نیست ! باید برگردیم به عقب ! به سال های دور تر...(جای گفتگو دارد هنوز)

اما نظر من : فکر کنم نحوه و نوع زندگی ما (مردم یک جامعه ) نسبت مستقیمی با سیاست داره.
از فرهنگ بگیر تا اقتصاد و ...
در این باره حرف بسیار است .گفتم که باب گفتگو در باره ی یک موضوع بسیار مهم باز شده که از این جهت من خیلی خیلی خوشحال ام...
اما اینکه تو سیاسی می نویسی یا نه!
مهم نیست که مطلب و یا حرف تو دوست عزیز رو از منظر سیاسی ارزیابی کنیم یا نه! مهم حرفی که تو می زنی . حال ممکنه برداشت های متفاوتی هم از اون بشه . این چندان مهم نیست چون هیچ کس مثل دیگری نیست. نظرات و برداشت ها نیز متفاوت اند.
اینکه یک حرفی زده بشه (هر چند ) در حوزه سیاست! زیاد اهمیت نداره . اهمینت یک حرف در این است که چقدر تاثیر گذار باشه و تا چه حد می تونه به خواننده کد بده. البته ممکنه هر خواننده ای هم برداشت خودش رو داشته باشه.


و ... تازه این اول گفتگو است. امیدوارم در این باره بیشتر بنویسیم و بیشتر بگوییم.

اینکه سیاسی باشیم یا نباشیم؟! فکر کنم در درجه ی اول بهتره تکلیف خودمون رو مشخص کنیم...

 

   

 

خب ! تا اينجاي مطلب كه اومديد !‌خسته نشديد؟ چون خود من هميشه يكي از كساني هستم كه از برخي دوستان خوب ام به خاطر طولاني نوشتن انتقاد مي كنم اما خود من هم در مواردي دچار آن می شوم !

 اما برگرديم سر موضوع خودمان...

دوست دارم نظر خود محرمعلي را هم در اين باره بخوانيد :


" آری بحث خوبی است .من هم آمدم که حرفهایم را بگویم و با عجله بروم . این حرفها را در جواب تو نمی گویم چون حرفت را قبول دارم .اینها را می گویم که نظرم را بگویم و وارد بحث شوم . گفتی در درجه اول باید تکلیف را با خود روشن کرد . درست است . تکلیفم با خودم روشن است . اگر می گویم سیاسی نیستم راست گفته ام و اگر بگویم هستم هم راست می گویم .
این هم به خاطر بلایی است که سر واژه ها آورده ایم . ما پدر واژه ها را در آورده ایم . می دانی مشکل چیست ؟ مشکل این است که من منظور دوستی را که می گوید حرفهایت بوی سیاست می دهد و سیاسی هستی را می فهمم . همان طور که منظور تو را می فهمم وقتی می گویی چرا باید سیاسی نبود ؟ ولی معنی واژه سیاستی که تو به کار می بری با آن دگری زمین تا آسمان فرق دارد . یکی، یعنی اینکه چرا خودت را بازیچه آمال و خواسته ها ی یک عده سیاستمدار .... می کنی . تو بازیچه ای بیچاره . ما می فهمیم . ما فراتر از این بحث های ناشیانه فکر می کنیم . و یکی می گوید ؛چرا نباید فهمید . فهماند . عمل کرد .
درست است مردم ما از سیاست بیزارند . حق هم دارند . این بیزاری به خاطر تعریفی است که از سیاست دارند .و این تعریف در بخشی از حقایق موجود جامعه جان می گیرد و بخشی توسط آنان که از بیزاری ما از سیاست سود می برند ساخته شده در ذهن ما .
من هم از سیاست بیزارم . از این تعریف سیاست بیزارم .
ولی خواستار سیاستم . خواستار فهم سیاسی . و این سیاست واژه ای دیگر است و تعریفی دیگر دارد…

 

من به جدایی و تفکیک هیچ یک از نهادهای اجتماعی و انسانی جامعه اعتقاد ندارم . اگر ما زنده ایم و زنده بودن را دوست داریم . اگر در جامعه زندگی می کنیم ، پس باید همه ساختار ها و نهادهای آن را بشناسیم و با تلفیق هم بخواهیم . جدایی بین آنها چه معنی می دهد . جامعه ای با نهاد و ارگان ها ی تفکیک شده مثل بدن مثله شده می ماند . هیچ وقت فعالیت سياسی به آن معنا نداشته ام . عضو حزبی هم نشدم و نمی شوم . حتی جناح بندی را هم صرفا نمی پذیرم . هیچ گروهی خالص و مطلق نیست . بین همه گروه ها راستی و ریا . حال شاید بشود در میان افراد ، یکی را انتخاب کرد . ولی دوست ندارم دریچه های ذهنم را ببندم . دوست ندارم اگر حرفی دارم و چیزی می بینم در دل نگه دارم از ترس اینکه نامم را بگذارند : سیاسی ! نه حوصله پز سیاسی بودن را دارم نه علاقه ادعای سیاسی نبودن را !
من حرف هایی که می زنم چیز هایی است که می بینم. می فهمم. ولی مقصود برخی دوستان این است که خودم را بازیچه یک عده سیاستمدار نکنم و برای منافع آنها بازی نخورم.خدا رو شکر که هرگز در احساسی ترین لحظات داخل بازی سیاسی نشدم. اگر حرفی می زنم آن چیزی است که می فهمم.نه تاییدی است بر یک گروه و نه تکذیبی بر گروه دیگر که هیچ چیز مطلق نیست و من هم شایسته قضاوت مطلق نیستم.
ولی یکی باید بیاید و به ما بگوید که چه اشکالی دارد بفهمیم.فهمیدن مسائلی که دور و برمان می گذرد و بیان کردن آنها از دید خودمان ، بازی خوردن نیست . بازیچه کسی است که نمی فهمد اطرافش چه خبر است و بعد سرش را بالا می گیرد و می گوید من سیاسی نیستم ...!
ما عضوی از اجتماعیم . باید خودمان را در همه مظاهر مدنیت و اجتماع سهیم و دخیل بدانیم. این یک شعار نیست حقیقت است.ولی جامعه ای که حقایق را تبدیل به شعار و شعار ها را حقیقی می کند،تا همیشه دور خود سرگردان چرخ می زند و به هر آنچه مایه سر افکندگی است مباهات می کند.
اول بفهمیم سیاست چیست. بعد بگوییم سیاسی نیستیم.


لال شوم ، کور شوم ، کر شوم
لیک محال است که من خر شوم! "

 

و تازه  گفتگو شروع شده است و هنوز بسياري ناگفته ها  كه بايد گفته شود درباره ي همين تعريف سياست و سياسي بودن در اين مملكت ! نظر شما چیست...؟

 

 طرح ها از : کامبیز درمبخش (برگرفته از کتاب بدون شرح )

+ نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386ساعت 13:10  توسط مجید ادیبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

   خطر سقوط...مواظب باشيد لطفا...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 13:51  توسط مجید ادیبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

اميد...

 

هنوز اميدي هست!

هر چند!‌ سياهي فراگير شده...

آري سياهي.

هيچ كس فكر اش را نمي كرد !‌

سياهي را مي گويم! هيچ كس فكر اش را نمي كرد!!

 

شايد از خودت بپرسي : فكر چي ؟!

و به تو مي گويم:

روزي را كه سياهي همه گير شود.

چرا كه فكر مي كرديم از سياهي رها شده ايم... آري ! از سياهي...

 

اما ، هنوز هم اميدي هست . هنوز به سپيدي اميد هست!

و من قطعه اي از همان پازل را در دست دارم . همان قطعه نوراني !

فقط كافي است جاي خاليه آن را پيدا كنم . آري همين كافي است!

 

اميد ...

هنوز اميد هست ... هنوز ... هنوز ...!

هنوز سياهي همه جا را نگرفته است.

و براي من، همان قسمت خالي كافي است!

و من... ساده ترين كار را مي خواهم انجام دهم...

من قرار است اين پازل را تمام كنم.

آخر مي دانيد كه آن قسمت گم شده ي پازل پيش من است.

همين جا ...در دستان من.

و شايد در دستان تو  و هزاران مثل من و تو؛

دست همه ي ما ...

 

 

من هنوز اميد دارم...

تو چطور؟!

    

 

دوستان ام : زهرا (اندیشه کن) - آشنا ( اسرار نهان ) - محمود (سیب ) و مصطفی (خروس قندی )

نوشته اند درباره ی امید... بد نیست نوشتار آنها را نیز بخوانید...

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 0:22  توسط مجید ادیبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 فعالیت ام در زمینه ی وبلاگ نویسی را با این نوشته ی فریدون رهنما آغاز کردم.

البته در" اتاق روشن " ام  در پرشین بلاگ.

و اما امروز ... دوباره بعد از شش ماه یاد آن پست در اتاق روشن قبلی افتادم. حالا دوباره در این "اتاق روشن" هم آن پست را می گذارم...

و دیگر هیچ توضیحی جایز نیست!

 

گشودن چشم 

نامه ای از فریدون رهنما

 

هیچ چیز بیهوده نیست . مشکلت از همین جا آغاز می شود .تا اینجا یعنی تا این زمان بشر در نیافته است چه چیزهایی بیهوده بوده و چه چیزهایی سودمند. بی گمان برای راه یابی و هدف جویی باید سنگ هایی برای ارزیابی به دست آورد و به کار برد .

این را می پذیرم . چاره یی به جز این نیست . اما در این که این سنگ ها ( یا محک ها ) در ست است و یا همیشه درست است  باید تردید کرد .

آلودگی هست ، نا پاکی هست ، زشتی هست ، گندیدگی هست. می پذیرم . اما همانگونه که گفتم داستان به اینجا پایان نمی پذیرد . پاره ای خوش دارند چنین باشد تا آسایش اندیشه شان تامین گردد . اما می دانیم از دیر زمانی است که دانسته ایم که چنین نیست . اگر چنین می بود چه راه ها که هموار می شد و چه در د ها و چه شادی ها که از میان می رفت ! زیرا زندگی نیز نبود و هیچ نبود و البته مرگ نیز نبود .

چرا داستان به اینجا پایان نمی پذیرد ؟ از آنرو که آلودگی بهره پاکی است و هر چه هست ضد خود را نیز دارد. کود به گیاه جان می دهد و از نوترین داروهای پزشکی ، گندیدگی ( آنتی بیوتیک ها ) است.

بی گفتگو ترین چیزها ی منفی مانند جنگ بیهوده نیست . پس اینگونه اندیشه ، نادرست و نابجا است . آنها که دنبال پاکی محض بوده اند پاکی را درنیافته اند و فرصت پاک جویی را نیز از دست داده اند.

مهم ترین چیزها گشودن چشم است . بیداری است ، به هر بهایی ، به هر خطری . چون خطر در بستن چشم است . در سازگاری با تاریکی است . این را نباید فراموش کنی . چون از خواب کردن اندیشه ، همه نابسامانی ها سرچشمه می گیرد . من شوریدگی و دلدادگی را خواب کردن اندیشه نمی نامم . این دو حالت را اوج بیداری  و زندگی می خوانم.

به گمان من اگر این گره گشوده شود ، گفتگویی از بیهودگی و فساد و تباهی دیگر در میان نخواهد بود. زیرا راهی دیده می شود که با رنج و گمراهی بدست آمده و پاکی به چشم می خورد که نا پاکی های آن کم کم ته نشین می شود .

حاصل زندگی هر کس چند شکست به بار آورده است . و آدمیان همین شکست ها را پیروزی نام نهاده اند . بر این خوش باوری شان خرده می گیریم زیرا که با این  ساده دلی ، ارج این شکست ها را به ما گوشزد کرده اند . و به راستی ارجی بلند دارند .

ما دنیایی از زیبایی ها در سر می پرورانیم که بر هیچ پایه واقعی درستی استوار نیست . چون آتش گردان ، گرد سرمان می چرخانیم  و مبهوت آن می شویم . اما چشم که می گشاییم به جای شفافیت آتشی که در آتش گردان دیده ایم و پنداشته ایم ، به جای آن مستی شور انگیز حرکت دورانی آتش گردان را ، تنی را در آغوش گرفته ایم که سرا پا لجن است . بیداری بدی است ، تکان ناهنجاری است. اما از آن پوچ پیشین  صد بار بهتر است . آنگاه بسته به ما است که از این شکست چگونه بهره برداریم.

می پذیرم که تکانی آشوبنده  و بهت آور است . می پذیرم که پنجه های شبحی که از آن پس سراسر وجودمان را فرامی گیرد بر همه منظره هایمان سایه می افکند . همه این  ها را می پذیرم ، اما می گویم باید بر آن شورید.  از آن رو که زندگی شورشی است بر منفی ها ، نادرستی ها ، گمراهی ها .

اگر به بهانه این«سر به سنگ خوردن»سر خود را به هر سنگی  رها کنیم تا بشکند ، نه سرمان به راستی می شکند و نه گرهی در کار اندیشه مان گشوده می شود . بیشتر از همه ، این نوع اندیشه از یک اندیشه انتزاعی و منحرف سرچشمه می گیرد . زیرا ما گمان کرده بودیم پاکی در دست نخوردگی است ، پاکی در بی حرکتی است ، در بی آزمایشی است ، در زندانی از اصول است . حال آنکه پاکی به دست می آید  و سخت است بپذیریم که خود به خود وجود دارد . پس اگر به دست می آید ، نتیجه کوشش  و تلاش است و در هر کوششی به لزوم جنبه منفی وجود دارد. اگر نه حرکت در میان نخواهد بود . هر حرکتی به پیش ، نوعی آشفتگی وضع پیشین است . این آشفتگی ، بایسته است . اگر نه حرکتی وجود نخواهد داشت .

نیکی ، پاکی ، هنر ، همه اینها نتیجه آزمایش است . باید این صفات آزموده گردد ، پرورش یابد . اگر نه به خودی خود نمی تواند باشد . مردی را که در دریا  نیا فکنده یی  چه بسا بگوید و یقین بدارد که شناگر است . مردی که شکنجه ندیده است چه بسا بگوید و بپندارد ایستادگی خواهد کرد . اگر به راستی قرار است یقین کند باید خود را بیازماید .

اما گاه ما کاری می کنیم که از آن شرم داریم . در اینجا کشمکش در ضمیر مان آغاز می شود . باید دید  تا چه اندازه آنچه کرده ایم سنگین است . به نسبت سنگینی آن باید خود را تجزیه و تحلیل کنیم . خود را بشناسیم و بسنجیم . این کار را با حالتی شبیه به حالت یک دژخیم انجام دهیم . بی هیچگونه  سازش  ، بی هیچگونه مدارا ، بی هیچگونه چشم پوشی . این دژخیم گری باید در راه هموار کردن راه آینده مان باشد و نه فقط برای آرام کردن وجدانمان . راه آینده هموار می شود آنگاه که متحرک بودن پاکی و نیکی و درستی را بپذیریم و بدانیم که هر آنکه آن را به دست آورده از بی راهه های شگفت بسیار خطرناک گذشته است.

آنگاه که می خواهی «چیز های باطل مغزت »را بسوزانی ، نمی سوزانی و گمان می کنی سوزانده یی.  به جای این کار بهتر است یک بار برای همیشه وجود آنها را بپذیری و به علت آنان  پی ببری ، ببینی از کجا آمده و چگونه رشد و نمو کرده اند و سپس اگر خواستی برای ریشه کن ساختنشان دست به کار گردی .

باید کار کرد و به پیش رفت . باقی همه حرف است . کار بار آور و پیشرفت راستین . در این کوشش دو گانه ، ضمیر خود را نیز غربال کنیم . دل خود را با پهناوری  و بزرگی هستی عجین سازیم و بمانیم  و نلغزیم و بسراییم.

به سال 1346 

* فریدون رهنما : شاعر و سینماگر فقید ایران - ( 1354 – 1309 )  خورشیدی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 17:43  توسط مجید ادیبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

                             ترانه ی Tears in Heaven ساخته ی  اریک کلاپتون

                                    همشیه برای من خاطره انگیز و زیبا است ...

 

               

                        برای مشاهده ی ویدئو کلیپ روی تصویر  کلیک کنید  

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 22:56  توسط مجید ادیبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

با قسمت دوم حساب و كتاب اومدم...دوباره!

در قسمت قبلي اين پست نوشتم كه خوبه آدم سرش تو حساب و كتاب باشه. اتفاقا گفتم كه اين از همون قديم نديما گفته بودند.

اما بعدش هم توضيح دادم كه  بعضي وقتا هم همچي خوب نيست كه آدم سرش تو حساب كتاب باشه!!!

.... وبعد براتون يه سند (مدرك محكمه پسند )!!! رو كردم !

شاهكار يكي از شاگرداي بابا رو براتون رو كردم. شايد اون تصوير خيلي گويا بود !‌ زياد نيازي به بحث و تفسير نداشت !!

خلاصه اون هم نوعي حساب كتاب بود ديگه !‌ تازه طرف خيلي هم  از خودش دقت به خرج داده بود!!

هر چند كه ديگه الان شاگرد بابا نيست و يه جورايي رفت!!

خب شايد با خودتون بگيد كه قصد ام از طرح كردن شاهكار شاگرد ا بابا و دقت وصف ناپذير اش در حساب و كتاب هايي كه با خودش داشته !‌ چيه؟!

اصلن شايد از خودتون بپرسید كه اين قضيه چه دخلي به ما داره ؟

يكي از دوستان عزيزم  در كامنت اش برام نوشته بود كه : " يه فكري به حال شاگرد بابا بكن !! "

خب !‌ قبل از نوشتن پست قبلي  و رو شدن نحوه ي حساب كتاب طرف !‌ (شاگرد بابا) براش يه فكري كرديم !

اما ... (اينجاي قضيه رو خيلي به دقت بخوانيد!)

 

 

 

 

                                             این هم یک شاهکار است...

 

چند روزي هست كه  علاقه ی خاصي پيدا كرده م به روزنامه ي خيلي وزين!!! كيهان و به شدت پيگير حساب و كتاب هاي حسين خان شريعتمداري شده ام!

واقعا كه عجب حساب و كتاب هاي مي كنه حسين خان ! و چه پرونده هايي رو كه رو نمي كنه. نكته جالب  در حساب و كتاب هاي روزنامه ی كيهان قطعن شفاف سازي است! آن هم در فضاي باز اطلاع رساني !

البته  اين عاليجنابان  ! چند سالي هست كه سرشون رفته تو حساب كتاب و رو كردن پرونده هاي مبهم !

و توي اين مدت هم كسي فكري به حالشون نكرده است!

چند روز پيش هم طبق روال هميشه گي ام (اخيرا)! داشتم مطالب !‌ البته بهتره بگم حساب و كتاب! هاي روزنامه ي كيهان رو مي خواندم كه ...     بقيه اش رو نمي گم براتون! خودتون بخونيد ديگه!!

هم لينك مطلب رو مي ذارم و هم خود مطلب رو !  خودتون بخونيد و بعد نتيجه بگيريد!‌شايد به اين نتيجه رسيديد كه حساب و كتاب هاي كيهان به خصوص در اين چند روزه اخير قابليت تيديل شدن به يه شاهكار رو داره !‌

 

راستي اگه فكر مي كنيد که اين حساب و كتاب هاي كيهاني ! در حد و انداره هاي يك شاهكار قرار دارد !‌

حالا بگویید كه چه فكري به حال اش بكنيم ما !!!

 

 

 

 

 

روزنامه كيهان-  يكشنبه 6 خرداد 1386 -  شماره 18811

 

 

خانه اي مخملي براي هنرمندان؟!(خبر ويژه)

«خانه هنرمندان ايران» كه در دوران مديريت «بهروز غريب پور» بدل به پاتوق مشترك لمپن ها و شبه روشنفكران شده است، با همكاري گاهنامه «بخارا» و «انجمن دوستي ايران و فرانسه» شب بزرگداشتي را براي يكي از كارگزاران سينمايي در عصر پهلوي دوم برگزار مي كند. بهروز غريب پور (مشاور فرهنگي شهرداري تهران در دوره غلامحسين كرباسچي) و علي دهباشي (مدير بخارا) از عناصري هستند كه در پوشش فعاليت هاي فرهنگي با جريان «مأموران مخملي» تعاملات گوناگوني برقرار كرده اند. «كيان تاجبخش» از عوامل اطلاعاتي بنياد «جرج سورس» يك ماه پيش به دعوت «غريب پور» براي سخنراني به خانه هنرمندان رفت و «شائول بخاش» (جاسوس صهيونيست و همسر هاله اسفندياري) نيز به دعوت «علي دهباشي» براي گاهنامه «بخارا» در سوگ و ستايش روزنامه نگاران جاسوس مطلب مي نويسد.
«خانه هنرمندان ايران» كه از بودجه بيت المال اداره مي شود در حالي به پاتوقي غيراخلاقي براي لمپن ها و شبه روشنفكران بدل شده است كه در سياستگذاري آن نمي توان رويكردي ارزشي را ديد. اين «خانه» تاكنون برنامه اي را در معرفي هنرمندان متعهد برگزار نكرده و حتي به هنرمندان هوادار برهنگي، اروتيزم و سكس، همچون «رضا يحيايي»، اجازه تبليغ آثار و انديشه هاي سياه خود را داده است. در حالي كه تعامل چنين نهادهايي با «مأموران مخملي» و طرد هنرمندان متعهد از «خانه» خود، اعتراضات بسياري را در جامعه فرهنگي ايران برانگيخته، «خانه هنرمندان ايران» در اقدامي ديگر از احسان نراقي (مشاور شاه معدوم)، اميد روحاني (از مسئولان هنري روزنامه حزب شه ساخته رستاخيز) و جمشيد ارجمند (از همكاران هفته نامه حزب منحله خلق مسلمان و مرتبط با هويدا) براي سخنراني و ستايش يك كارگزار سينمايي ستم شاهي دعوت كرده است.
اين دعوت ها درحالي است كه «خانه هنرمندان ايران» هنوز به رسوايي تعامل خود با يك مامور مخملي برانداز (كيان تاجبخش) پاسخ نگفته است.
مديريت فرهنگي- هنري بهروز غريب پور كه هم در دوران مشاور غلامحسين كرباسچي و هم در هنگام مديريت خانه هنرمندان، مديريت «بايكوت ارزش ها»ي انقلابي و اسلامي بود، اكنون با سياست «انجمن دوستي ايران و فرانسه» پيوند خورده است.
پژوهشگران «كيهان» شواهد و قرائن متعددي در دست دارند كه اين انجمن از امكانات «خانه هنرمندان»- كه تعلق به بيت المال دارد- براي پيشبرد بخشي از پروژه سياه «ناتوي فرهنگي» در ميان هنردوستان جوان، بهره مي برند.
روزنامه «كيهان» در آينده نزديك عملكرد «خانه هنرمندان ايران» را بازخواني خواهد كرد.

 

 

 لینک مطلب

 

 

چرا تعجب مي كنيد؟! (يادداشت روز)

1-شايد براي شما تعجب آور باشد اگر بشنويد كه حمايت برخي مطبوعات و شخصيت هاي سياسي از سياست هاي دشمنان و از جمله حمايت آنان از اراذل و اوباش براي ما تعجب آور نيست! اشتباه نكنيد، ما هم مانند شما و همه مردم شريف اين مرز و بوم از جنايات و اعمال نفرت انگيز اراذل و اوباش و حاميان آنها نفرت داريم ولي از آنجا كه هويت حاميان مطبوعاتي، سياسي و محفلي آنها را مي شناسيم و از ماجراي پشت پرده آنان خبر داريم، برخلاف شما از اين حمايت ها تعجب نمي كنيم زيرا براي هر دو سوي ماجرا، يعني اراذل و اوباش و حاميان مطبوعاتي و سياسي آنها هويت مشتركي قائليم و البته براي غفلت زده ها نيز حساب جداگانه اي باز مي كنيم. مي پرسيد چرا تعجب نمي كنيم؟! بخوانيد...
2- سه سال پيش- مهرماه سال 1383- نگارنده طي يادداشت نسبتاً مفصلي با عنوان «خانه عنكبوت» از يك شبكه عمليات تبليغاتي- رواني ياد كرده و اسنادي از ساختار تشكيلاتي و هويت آمريكايي اين شبكه را همراه با اسامي اختصاري برخي از اعضاي آن فاش ساخت.
ابتدا به بخش هاي مختصري از آن يادداشت مستند و مفصل توجه فرمائيد؛
3-«اين شبكه هويت آمريكايي و شناسنامه ايراني دارد. مركز اصلي كنترل و هدايت آن در آمريكاست و چند مركز مياني در كشورهاي اروپايي وظيفه برقراري ارتباط ميان مركز اصلي با اعضاي شبكه در داخل كشور را برعهده دارند... بيشترين فعاليت تخريبي اين شبكه از طريق سايت هاي اينترنتي، روزنامه هاي زنجيره اي، محفل هاي دو گروه افراطي مدعي اصلاحات و... صورت مي پذيرد.
سايت «امروز» با مركزيت به ظاهر داخلي و سايت گويانيوز
GOOYA NEWS كه ابتدا، در بانك اطلاعاتي موسسه NIKE در آمريكا ثبت شده و بعد از واقعه 11سپتامبر، محل آن به بروكسل منتقل گرديده است، دو سايت اصلي متعلق به اين شبكه هستند. علاوه بر دو سايت اصلي مورد اشاره، چند سايت اينترنتي ديگر نيز در اين شبكه فعاليت دارند و سايت فارسي بي بي سي BBCPERSIAN از يك سال قبل اين شبكه را زير چتر حمايتي و تبليغاتي خود گرفته است... اسامي برخي از همكاران ايراني سايت هاي «گويا نيوز» و «امروز» كه در خارج از كشور حضور دارند به شرح زير است:
داريوش سجادي (مقيم آمريكا)، عباس احمدي (مقيم آمريكا)، فرشاد بيان (مقيم بروكسل)، جمشيد اسدي (مقيم پاريس)، احمد سلامتيان (مقيم پاريس)، نيما راشدان (مقيم سوئد)، حسين درخشان (مقيم تورنتو)، عليرضا نوري زاده (مقيم لندن)، مجيد محمدي (مقيم نيويورك)، سينا مطلبي (مقيم لاهه و بروكسل)، جمشيد برزگر (مقيم لندن)، مسعود بهنود (مقيم لندن) و... نام اختصاري تعدادي از اعضاي اين شبكه كه هم اكنون به طور همزمان در روزنامه هاي زنجيره اي و سايت هاي اين شبكه عنكبوتي فعاليت مي كنند به شرح زير است:
«بابك- غ»، «فرهاد- ر»، «نيما- ر»، «بهمن- الف»، «ژيلا-ب»، «شادي- ص»، «اميد-م»، «شهرام-ر»، «جعفر-گ»، «روزبه- م»، «جلال- خ»، «حنيف- م»، «مهدي-د» و... اكثر اين افراد، جوانان جوياي نامي بوده و هستند كه ابتدا از طريق عوامل اين شبكه - مخصوصا عوامل شبكه مزبور در دو گروه افراطي مدعي اصلاحات- به عنوان خبرنگار جذب روزنامه هاي زنجيره اي شده و سپس با ترفندهاي ناجوانمردانه اي نظير آلودگي به فساد اخلاقي، وعده فروپاشي قريب الوقوع نظام و قول پست و مقام و يا تحصيل رايگان در كشورهاي اروپايي و آمريكا و... وادار به همكاري با اين شبكه شده اند... مركز كنترل و هدايت اين شبكه در آمريكا، بعد از دريافت گزارش اعضاي داخلي شبكه از ايران، خط تبليغاتي مورد نياز خود را به صورت خبر، گزارش، تحليل، مقاله و... به سرپل هاي اروپايي و از آنجا به رابطين اصلي شبكه در ايران منتقل مي كند. اين خط تبليغاتي- مثلا فلان يادداشت يا گزارش- با امضاي يكي از اعضاي دست چندم شبكه روي سايت هاي «امروز»، «گويا نيوز»، «پيك نت» و... مي رود و يا در يكي از روزنامه هاي زنجيره اي چاپ مي شود و سپس خبرگزاري هاي خارجي و مقامات آمريكايي، اروپايي و اسرائيلي با استناد به اين اخبار و گزارش ها كه ساخته و پرداخته خود آنها بوده است، تبليغات گسترده اي را عليه نظام، اسلام و مسئولان عالي رتبه كشور تدارك مي بينند...»
آن روزها، بعد از انتشار مقاله «خانه عنكبوت» علاوه بر راديوهاي آمريكا، اسرائيل، بي بي سي، آلمان، فرانسه و سايت هاي وابسته به اين شبكه، برخي از روزنامه هاي زنجيره اي و شخصيت ها و محافل وابسته به آنها حملات شديدي را عليه كيهان تدارك ديدند ولي از آنجا كه در يادداشت كيهان به اسناد وابستگي اعضاي شبكه ياد شده اشاره شده بود، جريانات مزبور به جاي نفي استدلال و مستند مطالب كيهان به فحاشي روي آوردند و متاسفانه مراكز مسئول نيز از كنار ماجرا به آساني عبور كردند تا اينكه...
4- امروزه در حالي كه 3سال از انتشار يادداشت «خانه عنكبوت» مي گذرد، بسياري از آنچه در يادداشت مورد اشاره پيش بيني شده بود تحقق يافته و شماري از اعضاي شبكه مزبور كه نام آنها در يادداشت كيهان با حروف اختصاري ذكر شده بود به خارج از كشور گريخته و ادامه ماموريت داخلي خود را به عنوان عضو همين شبكه در آمريكا و كشورهاي اروپايي دنبال مي كنند، از جمله؛
حسين باستاني كه پيش از اين مسئوليت هاي زير را داشته است؛ عضو حزب مشاركت، عضو دفتر رياست جمهوري- آقاي خاتمي- تهيه كننده بولتن هاي خبري براي آقاي خاتمي، رئيس انجمن صنفي روزنامه نگاران، نويسنده روزنامه هاي زنجيره اي و...
حسين باستاني هم اكنون از مديران روزنامه اينترنتي روز آن لاين
ROOZ-ONLINE است و ماه گذشته بعد از افشاگري كيهان درباره كمك هاي مالي آمريكا به اين سايت اينترنتي، حسين باستاني كه هويت خود را افشا شده مي ديد با صداقت اعتراف كرد كه مبلغ 730هزار يورو از موسسه هلندي- آمريكايي «هيفوس» دريافت كرده است ولي دريافت اين كمك مالي را در «راستاي منافع ملي»! ارزيابي كرد!!
شهرام رفيع زاده، عضو سابق روزنامه دولتي ايران، هفته نامه ايران جوان و عضو تحريريه روزنامه اعتماد و همكار انتشارات طرح نو- از انتشاراتي هاي متعلق به جبهه دوم خرداد- و... رفيع زاده، اكنون در خارج كشور با سايت هاي ضد انقلابي همكاري نزديك دارد، مهدي خلجي پادو دكتر سروش و همكار سابق روزنامه انتخاب و چند روزنامه زنجيره اي ديگر كه اكنون در هلند با راديو ضد انقلابي «زمانه» همكاري مي كند. اميد معماريان، عضو شوراي سردبيري روزنامه «حيات نو»، روزبه ميرابراهيمي عضو تحريريه روزنامه اعتماد، مجيد محمدي عضو روزنامه هاي زنجيره اي، حسين درخشان، مسئول بخش فني روزنامه هاي مدعي اصلاحات و... مسعود بهنود، هوشنگ اسدي و نوشابه اميري هر سه از اعضاي سابق ساواك و نويسنده روزنامه هاي زنجيره اي كه هم اكنون از اعضاي اصلي شبكه عنكبوتي هستند...
5- طي چند هفته اخير برخي از «سرپل»ها و رابطين شبكه عنكبوت كه ماموريت ارتباط اعضاي داخلي شبكه با مراكز بيروني اين شبكه را برعهده داشتند، بازداشت شده اند كه كيهان در چند گزارش جداگانه با ارائه اسناد آشكار و البته غيرقابل انكار از هويت واقعي آنها پرده برداشت، هاله اسفندياري همسر شائول بخاش، كيان تاجبخش نماينده موسسه آمريكايي «جامعه باز» و بنياد «سوروس» در ايران، علي شاكري عضو فعال اين شبكه و از اعضاي سابق جبهه ملي و عنصر نزديك به تشكيلات خاورميانه اي حزب جمهوريخواه آمريكا و...
افراد يادشده كه تابعيت مضاعف ايراني آمريكايي دارند و دستگيري آنها با اعتراض شديد مقامات برجسته آمريكايي و اروپايي روبرو شده است ماموريت آموزش عوامل جذب شده به شبكه، معرفي آنها به روزنامه هاي مدعي اصلاحات و نهايتا مرتبط ساختن آنان با مراكز بيروني شبكه در آمريكا، هلند، پراگ، لندن، دوبي و... را برعهده داشته اند.
6- حالا نگاهي به روزنامه ها و محافل حمايت كننده از اراذل و اوباش بيندازيد. بله، اشتباه نكرده ايد، رد پاي اعضاي شبكه عنكبوت را به وضوح در برخي از آنها مي بينيد. و صد البته، كار به حمايت از اراذل و اوباش ختم نمي شود. بلكه ماموريت اصلي اين شبكه، تخريب فرهنگي، گسترش فساد، عمليات رواني عليه انقلاب اسلامي و... است و اين رشته سر دراز و عقبه اي نفرت انگيز دارد كه شرح آن «مثنوي هفتاد من كاغذ» است و بيرون از حوصله اين وجيزه.
و بالاخره، آيا اكنون با ما هم عقيده نيستيد كه حمايت برخي مطبوعات و سايت هاي اينترنتي از اهداف رواني- تبليغاتي آمريكا عليه ايران اسلامي از جمله حمايت آنان از اراذل و اوباش و سنگ اندازي در راه اجراي طرح تامين امنيت اجتماعي، تعجب آور نيست؟!


حسين شريعتمداري

 

لینک مطلب

 

 

اينجا رو هم بخونيد !‌ يك شاهكار ديگه است ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 23:36  توسط مجید ادیبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

از قدیم ندیما گفتن : " خوبه که آدم سرش تو حساب کتاب باشه! "

خب ! خوبه دیگه         اما ... بعضی وقتا همچی هم خوب نیست !

باور نمی کنید ...! مسخره می کنید ؟!

می خندید ؟

من هیچی دیگه نمی گم...!!!

           

                                  این شاهکار  متعلق بود ! به یکی از شاگردای بابا

 

این پست هنوز ادامه دارد!...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 0:53  توسط مجید ادیبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

شب ... صبح ...شب ....صبح ... و... باز تكرار  باز تكرار و باز  هم تكرار

هنگامه ي عجيب و غريبي است...

پر است از روزمرگي هاي پي در پي و  باز زنده شدن ها !‌ و باز تن به تكرار سپردن ها  و باز

صبح از پي شب و شب از پي صبح !! مي آيند و  مي روند .

زمانه ي عجيبي است ! دلخوشكنك ها هم زياد است ... البته بهتره بگويم كه الكي دل خوشكنك ها زياد شده اند.

شايد آن قدر اين الكي دل خوش كنك ها زياد شده اند كه ديگر هيچ كس به خودش رجوع نكند! ديگر خود خودش را از ياد ببرد و ديگر به فكر خودش نباشد. شايد اين الكي دل خوشكنك ها امده اند كه همين كار را بكنند. شايد كه نه!‌اصلن اين  الكي دل خوشكنك ها براي همين آمده اند.

چند روزي ... كه نه چند روز !  چند ماهي هست كه دلم مي خواهد خيلي چيز ها را بگويم ... خيلي حرف ها را بزنم !‌ اما نه،‌ نمي شد كه نمي شد!!

شايد آن قدر به دلمشغولي هاي ديگران مشغول بودم كه خودم را فراموش كردم. خودم را گم كردم. همان مجيد چند سال پيش را  ... مجيد را گم كرده بودم. آن قدر كه ترجيح مي دادم هيچ حرفي نزنم...هيچ نگويم.هيچ از خودم.

 

حالا اين همه گفتم اما اين را نگفتم كه بعضي وقت ها همين دلخوشكنك ها هستند كه به فرياد آدم ها مي رسند. دقت كنيد ! گفتم دلخوشكنك ها ، نه الكي دل خوشكنك ها!

دو سه سالي هست كه تنها دل خوشي من شده اينترنت! البته بگويم كه پيش از اينترنت، سال ها ست كه تنها دلخوشي هاي  من كتاب بوده و موسيقي و هنوز هم...

اما اينترنت چيز ديگري است ....دنياي ديگري است !‌آن قدر كه مي شود همه ي دنياي تو . هر چند كه مجازي ...

تازه !‌وقتي اين دنيا دوست داشتني تر و خواستني تر مي شود كه دوستاني هم براي خودت پيدا كني ...

دوستاني كه شايد هيچ وقت نديده باشي شان اما شده اند بخشي از زندگي ات. شده اند دنيايي كه فقط و فقط براي توست .

هميشه با خودم مي گويم اي كاش اين دنياي مجازي كه نمودي از دنياي واقعي ما نيز هست، خودش مي شد واقعي واقعي ...

 

  

 

             

            

                                     این هم مجید که هنوز یک ساله نشده!     

 

اما حالا بروم سر اصل مطلب...  و از اينجا شروع كنم كه : پرسه هاي شبانه ام در اينترنت واقعا براي من خوب بوده . چرا كه دوستان بسيار خوبي را پيدا كرده ام و به هيچ وجه دوست ندارم لحظه اي را بدون آنها سپري كنم.

يكي از بهترين دوستان من در اينترنت كه فقط چند ماهي است كه با او آشنا شدم ،‌ من را به يك بازي دعوت كرد. يك بازي خاص !‌ البته بگويم كه اين دوست عزيز باعث شد كه بيشتر خودم باشم !‌ حالا او مرا دعوت كرده به بازي تاثير گذار ترين هاي زندگي ام !!‌ نمي خواهم بگويم بازي . شايد بازي آرزوها هم از همين جنس بودهر چند كه فقط خودسانسوري كردم و هيچ كدام از آرزوي هايم را نگفتم  به جز چند آرزوي كليشه اي...

اما حالا به دعوت دوست عزيز و خوبم محرمعلي خان سانسور چي !! (كه اميدوارم از سانسور هايش دست بردارد!‌) به بازي دعوت شدم. ديگر مقدمه نمي گويم ...

 

 

                        تاثير گذار ترين ها در زندگي من :

 

 

 - كمپرسي بابا و بازي هاي من

 

   

                                                   عکسی از کمپرسی بابا

 

بچه كه بودم زياد احساس تنهايي داشتم. از بازي هم سن سال هاي خودم هم چندان دل خوشي نداشتم. هميشه ترجيح مي دادم تنها بازي كنم. آن هم فقط كاميون بازي . هميشه دوست داشتم نقش راننده ي تنهاي كاميون را بازي كنم كه تنها ي تنها به سفر مي رود. و علاقه ي  من به كمپرسي بابا آن قدر بود كه تمام دنياي كودكانه من را بگيرد. آن روز ها واقعن عاشق كمپرسي بابا شده بودم تا آنجا كه هميشه نقش راننده ي همان كمپرسي را بازي مي كردم و با آجر هاي خانه سازي ام فقط كمپرسي مي ساختم. حتا با وجود سن و سال كم هميشه دوست داشتم با پدرم باشم  و شاگردي كمپرسي اش را بكنم! كمپرسي بابا را هيچ وقت فراموش نمي كنم و روزي كه بابا كمپرسي اش را فروخت خيلي زياد گريه كردم ... هنوز هم دلم براي آن كمپرسي تنگ مي شود!

 

 

 

 

- من و خواهر نداشته ام...

هميشه آرزو و حسرت داشتن يك خواهر را داشته ام !‌ چون هيچ وقت خواهر نداشتم ( البته بهترين داداش هاي عالم را دارم ) . شايد همين نداشتن و محروميت از اين نعمت بزرگ بيشترين تاثير را در افكار كودكانه ي من گذاشت. روزهاي كودكي را هيچ وقت از ياد نمي برم. آن روزهايي كه به خاطر دفاع از دخترخاله هايم از پسرخاله هاي بزرگتر ام  كتك مي خوردم!!! اما چندان ناراحت نبودم!‌ چون  هيچ وقت نمي خواستم بپذيرم كه برادر ها (پسرخاله هايم ) به خواهرانشان زور بگويند و حتا آنها را كتك بزنند! .

 هنوز هم همان تعصب !! را دارم البته نه به شكل كودكانه اش !

 

- بهترين نان براي بهترين حيوان جنگل...

 " بهترين نان براي بهترين حيوان جنگل" اولين كتابي بود كه پدر ام براي من خريد. البته اولين كتابي كه خودم بتوانم آن را بخوانم!. هر  روز آن كتاب را مي خواندم. هنوز هم تصاوير آن كتاب زيبا در خاطر ام هست.

كتابي كه به من آموخت : هميشه بهترين ها شايستگي بهترين ها را دارند.

مي دانيد حسن و ويژه گي اين كتاب چه بود ؟! اين بود كه براي مخاطب اش ( كه قاعدتا ي كودك 6 يا 7 ساله است ) تصميم نهايي را نمي گيرد. نويسنده نتيجه ي  داستان را- و اينكه بالاخره بهترين نان نانوا نصيب كدام يك از حيوانات جنگل مي شود را-  به خود خواننده واگذار كرده بود.

اي كاش امروز هم آن كتاب را داشتم.

 

- سه بارعاشق شدم اما...

 

من هم مثل هر پسر ديگري  حق دارم عاشق دختري بشوم ! مگر نه ؟!‌ 

از وقتي كه متولد شده ام تا به امروز، فقط سه بار عاشق شدم !

وقتي كه پسركي 8 ساله بودم عاشق (ز) شدم . 7 سال عاشق اش بودم . بعدا كه او ازدواج كرد (آن هم در كودكي !!!) عادت كردم ديگر به عشق اش فكر نكنم .اما  از اينكه مي ديدم هنوز كودك است و بايد زندگي زناشويي را آغاز كند  اعصاب ام به شدت به هم مي ريخت و هنوز هم !

يكي دو سالي بود كه هواي عاشق شدن را به كله ام نزده بودم كه تازه فهميدم نه! باز هم مي شود عاشق شد !‌.مگر يك نوجوان 17 ساله حق دوباره عاشق شدن ندارد! هر چند كه كمي دير به خود آمدم و فهميدم طرف بيشتر از من عاشق ام شده بود !‌ اما من نفهميدم. سه سال دل خوش بودم به اينكه عاشق (س) هستم .اما هميشه فكر مي كردم اين عشق يك طرفه است و احتمالا او از اين قضيه بي خبر است. اما !! وقتي همه چيز تمام شده بود كه (س) به اولين خواستگار اش جواب مثبت داده بود !‌ شايد فكر مي كرده عشق يك طرفه به درد اش نمي خورد !! وقتي كه (س) هم رفت سراغ زندگي خودش ،‌تصميم گرفتم قيد همه چيز را بزنم و فقط و فقط به درس فكر كنم . روز و شب  به شدت مي خواندم . هر چند كه فكر ام فقط و فقط شده بود (س) اما ... بالاخره من هم نتيجه عاشق شدن ام را ديدم.آن سال هم دانشگاه آزاد قبول شدم و هم دولتي . آن هم با رتبه هايي قابل قبول . با اينكه دل خوشي از آن رشته نداشتم! وهنوز هم ندارم.

آخرين بار هم عاشق (س) شدم.  او هم رفت ! و حالا ،‌ اصلن دوست ندارم در باره ي آن صحبت كنم!! حالا همه چيز را فراموش كرده ام . خنده دار است .سه بار عاشق شدم و هر سه بار هم شكست خورده ام!!! اما خوشحالم . البته خوشحالي من از سر غرور و از خود راضي بودن نيست !‌ از اين است كه شناخت ام بيشتر شد . از اينكه بيشتر فهميدم و بيشتر آموختم.

بيشترين تاثير اين سه بار شكست خوردن در عشق به من ياد داد كه هيچ وقت حق مالكيت نسبت به چيزي كه به آن دل بسته مي شوم  را نداشته باشم. واينكه،  اگر كسي را دوست دارم حتمن  به او بگويم كه چقدر دوست اش دارم...

 

 

- سيد كيوان حسيني هميشه معلم

با اينكه از معلم هاي دوران تحصيل ام دل خوشي نداشته ام ! اما" سيد كيوان حسيني " معلم تاريخ مان درسال دوم متوسطه ( آن روز ها هنرستان "سينا " مشهد درس مي خواندم)  باعث شد راه زندگي ام را و آنچه كه انتخاب مي كنم را بهتر بشناسم. هيچ وقت او را فراموش نمي كنم. او اولين كسي بود كه به من آموخت :" ... هيچ وقت آن چيزهايي كه فكر مي كنيم و يا به ما مي گويند همه ي واقعيت نيست. هيچ وقت نمي توانيم مطلق گرا باشيم و  نگاه صد درصدي به همه چير داشته باشيم،‌مطلق گرايي محكوم به فنا است ."

سيد كيوان حسيني فقط معلم براي من نبود . يك دوست بود .به معني واقعي اش .يه معلم  كه بيشتر دوست شاگرد هايش بود. هنوز هم آرزو مي كنم اي كاش سيستم بي تحرك و بيمار آموزش و پرورش ! اين مملكت قدر كساني همچون او را بداند!‌اما اي كاش !‌چون اصلن چنين چيزي نيست.

كيوان حسيني دو كتاب هم به من معرفي كرد و تا  به امروز تاثير گذار ترين كتاب هايي بوده كه تا به امروز خوانده ام.

اولي كتاب " تاريخ بيداري يرانيان " نوشته ي ناظم الاسلام كرماني بود و دومي ،‌ كتاب " ذهنيت فلسفي " نوشته ي دكتر اسميت.

براي كيوان حسيني ،‌هر كجا كه هست ارزوي بهترين ها را دارم. او هميشه بهترين و تنها معلم من بوده و هست.

 

 

تاثير گذار ترين شاعر:

احمد شاملو بود. مهدي اخوان ثالث بود - وقتي كه عاشق بودم اين شعر اخوان را هميشه مي خواندم :

 

لحظه ي ديدار

 

لحظه ي ديدار نزديك است

باز من ديوانه ام ، ‌مستم.

باز مي  لرزد دلم ،‌ دستم.

باز گويي در جهان ديگري هستم .

 

هاي !‌ نخراشي به غفلت گونه ام را ،‌ تيغ!

هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را،‌دست!

و آبرويم را نريزي ،‌ دل !‌

- اي نخورده مست –

لحظه ي ديدار نزديك است

 

هر وقت شعر هاي فروغ را مي خوانم ،‌ در خيال ام فكر مي كنم خواهر ام کنار ام نشسته و دارد براي من درد دل مي كند و از خودش مي گويد و از زمانه اش!...

 

 

- فوتبال يا ابومسلم ؟!

 

     

                                                                                         تیم ابومسلم

 

دقيقا نمي دانم چه سالي بود- مي دانم كه هنوز كودكي دبستاني بودم - كه براي اولين بار رفتم ورزشگاه تختي مشهد. مسابقه ي فوتبال بين دو تيم ابومسلم و يك تيم نه چندان مطرح (الان يادم نيست) . من فقط ابومسلم را يادم هست  و برد 3 بر صفر اش مقابل تيم حريف. براي من كه كودكي بيش نبودم جشن با شكوهي بود.  هيچ وقت مردم را آن قدر شاد نديده بودم. ابومسلم كه گل مي زد ورزشگاه تختي منفجر شد. از آن روز تا به امروز و شايد تا هميشه !‌ شده ام يك ابومسلمي كه خون اش سياه است! فوتبال را هم به خاطر همين ابومسلم دوست دارم. حتا تيم بزرگ ميلان را ! تو را به خدا نخنديد !‌هيچ كس باور نمي كند !‌ اما من يك ابومسلمي ام. تا به حال هم خيلي از كلاس هاي دوران مدرسه را به خاطرهمين ابومسلم بي خيال شده ام. حتا دانشگا ه را! روزي كه ابومسلم از استقلال باخت و رفت دسته ي دوم (آن موقع هنوز ليگ برتر نشده بود! اما فوتبال همين بود كه هست !) ‌يكي ازبدترين روز هاي  زندگي ام بود. و براي اولين بار براي ابومسلم گريه كردم! امروز هم كه يك جوان 26 ساله ي بالغ و عاقل شده ام!  هنوز خون ام مشكي است . هنوز هم هر بازي ابومسلم براي من مهم تر از بازي هاي تيم ملي است!

 

هر چند كه شايد كسي اين حرف ها را باور نكند !‌ اما من يك ابومسلمي هزار آتشه ام. خون ام مشكي است با راه راه هاي قرمز...

 و هنوز هم ،‌ در روياهايم قهرماني ابومسلم را تصور مي كنم. حتا خواب اش را هم ديده ام!  

 

 

- يك دوست و كاريكاتوريست شدن من!

 

از همان كودكي عاشق نقاشي بودم. هميشه نمره نقاشي ام 20 بود  و تنها تصميم قطعي و جدي كه در كودكي ام گرفتم اين بود كه نقاش بشوم و براي اين كار حتمن بايد در رشته ي نقاشي تحصيل كنم.

اما تنها كسي كه به من گفت من نقاش خوبي نمي شوم و طرح هاي سياه ام به درد نقاشي نمي خورد ،‌دوست  و همسايه مان سعيد بود. او 3 سال از من بزرگتر است . ان روز كه اين توصيه را به من كرد من هنوز دوم راهنمايي بودم او دوم هنرستان و هنرجوي رشته ي گرافيك. او  اولين كسي بود كه به من گفت طرح هاي سياه ات به درد كاريكاتور مي خورند و نه نقاشي . اصلن اين طرح ها نقاشي نيستند و كاريكاتور اند ،‌آن هم سياه .

سعيد فضائلي تنها كسي بود كه من را ترغيب كرد وارد دنياي بي نهاينت كاريكاتور شوم. البته سعيد الان دانشجوي كارشناسي ارشد سينما است. براي تلويزيون هم برنامه مي سازد(بيشتر مستند). احتمالن هم تا يكي دو سال ديگر قيد زندگي در ايران را مي زند ! به هر حال هر كجا كه هست و قرار است برود ،‌ پيروز باشد. اما من !‌ قرار بود بروم رشته ي گرافيك و حتا رفتم ! اما قوانين مزخرف آموزش و پرورش  من را از همان ابتداي راه بازگرداند و و از هنرستان هنر فرستاد به هنرستان فني !

من هم به پيشنهاد برادرم تاسيات را انتخاب كردم و بعد هم شدم دانشجوي ميكانيك سيالات! اما با اين حال هنوز از كاريكاتور جدا نشده ام. هنوز تمام وجودم عشق به كاريكاتور است. تا آنجا كه قيد سيالات را هم زدم.

ورود ام به عرصه خبر هم به خاطر كاريكاتور بود.

اولين فعاليت ام در عرصه مطبوعات كه از يزد شروع شد ، به خاطر همين كاريكاتور بود كه  من را خبرنگار  هم كرد.هر چند كه هنوز نه خبرنگار درست و حسابي شده ام!!  و نه كاريكاتوريست خوبي ! اما هر دو را عاشقانه دوست دارم.

 

 

 

- نيچه و من...

 

ورود من به دانشگاه باعث شد كه نيچه را بشناسم و از او بسيار بياموزم. نيچه را هنوز هم دوست دارم.

نيچه همان كسي است كه به من آموخت چيزي كه امروزهمه  به نام حقيقت از آن ياد مي كنند فريب و دروغي بزرگ است.  "... «جهان حقيقي » – ايده اي كه نه ديگر به كار مي آيد  و نه ديگر وظيفه آفرين است – ايده اي بي هوده ،‌بي كاره ؛‌در نتيجه ايده اي رد شده: بايد از شرّ –اش رها شد! "

 

 

                     اسامي زير هم در فهرست تاثیر گذار ترين های زندگي من هميشه مطرح بوده اند :

 

                                  

                                                          ژان پل سارتر

 

ويكتور خارا  – محمد رضا شجريان  – ( Pink Floyd) – ( U2 ) – كينو(كارتونيست ) – سالوادور آلنده – ژان پل سارتر- كشوري به نام فرانسه – صادق هدايت – صادق چوبك - توكا نيستاني –  مانا برادر توكا – نهج البلاغه - درخت گلاب داریوش مهرجویی - مجله نيويوركر- محسن مرادمند (دوست دوران دانشجويي ام ) و ايران ...

 

 

                                      

                                                           ویکتور خارا

 

 

و هنوز من زنده ام... هنوز نفس مي كشم و هر روز بزرگتر مي شوم . امروز بهترين دوستان را دارم .

امروز شايد بهترين چيزها را داشته باشم ...اما هنوز بهترين ها را (آنچه که دوست دارم انجام بدهم ) انجام نداده ام.دوست دارم روزي هم آن باشم.

به دعوت محرمعلي خان وارد اين بازي شدم. اما بگذاريد اين را هم بگويم كه تاثير دوستي با محرمعلي خان در اين چند ماه آن قدر بوده است كه ؛‌ ديگرخودم را كمتر سانسور كنم (حداقل در این دنیای مجازی !) و بيشتر خودم باشم . آري - حالا من هم قرار است از اين به بعد بيشتر خود ام باشم . همان كه دو سه سالي هست خودش را گم كرده.

اي كاش همه ي ما آدم ها فقط خودمان بوديم.

 

 

حالا من مي گويم : مصطفي ، مريم ،‌ مرضيه ، حميد  و اردوان -  بياييد كه شما هم بازي ...

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 16:4  توسط مجید ادیبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

    

     کارتون از : مجید ادیبی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 2:15  توسط مجید ادیبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

ما را به رندي افسانه كردند

پيران جاهل، شيخان گمراه

...

ما شيخ  و واعظ كمتر شناسيم

يا جام باده ،‌ يا قصه كوتاه...

 

 ...قصه كوتاه؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 20:4  توسط مجید ادیبی  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin