|
جهان به سوی آشکاره گی پیش می رود...
|
پس از اجراي طرح افزایش امنیت عمومی ! و جمع آوری زنان و دختران از کوچه و خیابان شهر ها !! (كه هنوز هم در حال اجرا است)، حالا نوبت به جمع آوری اراذل و اوباش رسید...
البته تا اينجاي كار ماموران نيروي انتظامي با قدرت اراذل اوباش برخي از مناطق تهران را مورد لطف و عنايت !خودشان قرار داده اند! من عنوان مشمئز كننده را بر اين اين گونه قدرت نمايي ها مي گذارم .
اجازه دهيد پيش از آنكه تصاوير مشمئز كننده اي از اقتدار نيروي انتظامي راببينيد ! برايتان خاطره اي تعريف كنم و ازكودكي ام بگويم.روزگاري كه كودك ۹ ساله اي بيش نبودم .
به خوبي ياد دارم كه فاصله ي خانه تا مدرسه مان نيز ۱۰ دقيقه بيشتر نبود و هر روز مجبور بودم براي طي كردن اين مسافت ده دقيقه اي از عرض يك خيابان پر ترافيك و شلوغ را عبور كنم. هميشه از سرعت بيش از حد اتومبيل هاي در حال گذر از آن خيابان واهمه داشتم . از اينكه ممكن است روزي به يكي از اين اتومبيل ها برخورد كنم و بي خود و بي جهت ! ريق رحمت را سر بكشم ! آخر آن روز ها هنوز خيلي خيلي بچه بودم و مي خواستم وقتي كه بزرگ شدم مهندسي بشوم براي خودم! به همين خاطر از آن خيابان خيلي ترس داشتم و مي ترسيدم كه روزي مانع مهندس شدن من بشود!
روزي از روزهاي همان 9 سالگي ام را خوب به خاطر دارم.همان روزي كه هيچ ماشيني از خيابان ما گذر نمي كرد و من چقدر خوشحال بودم! از اينكه هيچ اتومبيلي را در آن خيابان كذايي نمي ديدم! واقعا متعجب بودم ! و از خودم سوال مي كردم كه ؛ چرا خيابان به اين پر ترافيكي حتا يك ماشين هم در آن ديده نمي شود!؟ در همين حال بودم كه با جماعتي از هم محله اي ها برخورد كردم .دوست و رفيق هاي من هم با آن جثه هاي جقله اي شان هم جماعت را همراهي مي كردند. واقعن جالب بود هم همه ي عجيبي بود.يكي صلوات مي فرستاد ،يكي ديگر فحش هاي ناموسي مي داد و تعدادي هم باخودشان حرف مي زدند . در همين گير و دار بود كه به سراغ يكي از همان دوستان جقله ام رفتم و جريا ن را از او جويا شدم. خوب به خاطر دارم كه آن رفيق جقله ام! كه حالا براي خودش مردي شده و مهندس مملكت است برايم تعريف كرد كه :
" علي نه نه ی طاهره " را همين 20 دقيقه ي پيش گرفتند و حالا دارند او را در خيابان دور مي دهند .
باور ام نمي شد علي را گرفته باشند ! هر چند كه به هيچ كس كاري نداشت ! فقط يك موتور هونداي سياه رنگ داشت و تنها دلخوشي و تفريح اش همان موتور هونداي سياه رنگ.البته او گاهي اوقات هم با ديگر گنده لات هاي محل دعوايش مي شد و كمي به سرو كله ي هم مي زدند و فردايش با هم مي رفند دختر بازي !!
من هم تا آن روز نمي دانستم چرا هيچ كس از علي نمي ترسد! امابا اين حال به عنوان يكي از گنده لات هاي محل روي اش حساب مي كردند شايد به خاطر هيكل درشت اش ! و يا به خاطر قيافه ي نخراشيده اش ! به هر حال از او نمي ترسيدند و كاري به كارش نداشتند و او هم كاري به كار مردم نداشت. و شايد به همين خاطر او را " علي نه نه ي طاهره " صدا مي زدند! آخر طاهره اسم تنها خواهر او بود! علي هم با اين لقب كنار آمده بود و پذيرفته بود كه نه نه ي طاهره است!
به هر حال آن روز علي را گرفته بودند و نيمي از موهاي فوكولي او را - كه خيلي شبيه به مدل موهاي آميتاپاچن فيلم قانون (وي جي ) بود از ته تراشيده بودند. لباس اش (همان پيراهن چين دار گل گلي اش را كه معرف او بود ) را پاره كرده بودند . كمي هم كتك اش زده بودند به طوري كه دور چشم هاي اش شده بود رنگ بادمجان ! لب و لوچه اش هم شده بود پر از خون! او را سوار بر وانت قرمز رنگي كرده بودند و دور گردن اش هم تكه مقوايي انداخته بودند كه روي آن نوشته شده بود : " من يك لات بي سر وپا هستم و مايه عبرت ديگران..." به خاطر دارم كه يكي از ماموارن كلانتري محل هم بلند گويي در دست داشت و جار مي زد: " علي گنده لات محله ي .... دستگير شد ، بياييد و سرنوشت او را ببينيد... "
اما پس از آن روز كسي علي را نديده بود تا اينكه پس از 5 ماه دوباره سر وكله اش پيدا شد! قيافه ي نخراشيده اش نخراشيده تر شده بود. كمي هم سياه شده بود و لاغر تر از گذشته اش به چشم مي آمد!
اما علي ديگر "علي نه نه ي طاهره " نبود! ديگر واقعن كسي جرأت نزديك شدن به او را نداشت ! هر روز به هر بهانه اي دعوايي راه مي انداخت و حال طرف اش را حسابي مي گرفت! يادم مي آيد كه با سه چهار نفر از كسبه محل هم بد جوري گلاويز شد و هم كتك شان زد و هم شيشه هاي مغازه شان را خورده خاكه شير كرد!!
"علي نه نه ي طاهره " بعد از آن روز واقعن غير قابل تحمل شده بود ! همه از او مي ترسيدند. به ياد دارم روزي يكي از دوستان اش او را "نه نه ي طاهره " خطاب كرده بود و علي ، هم او را زد و هم مغازه ي پدرش را به هم ريخت . حتا خبر معتاد شدن او هم از آن موضوعاتي بود كه دهان به دهان اهالي مي چرخيد.
و علي نه نه ي طاهره... ديگر "نه نه ي طاهره" نبود!! و روز خوش را به كام همه ي اهالي محل تلخ كرده بود.راست اش را بخواهيد من هم ديگر از آن خيابان شلوغ نمي ترسيدم! از اين مي ترسيدم كه مبادا در مسير خانه به مدرسه و يا بالعكس ! به "علي نه نه ي طاهره " برخورد كنم. حالا او شده بود ديو كابوس هاي شبانه ي من !!!
خب ! من خاطره ام را گفتم حالا با خیال راحت عکس ها را ببینید...!





عکس ها از : خبرگزاری فارس

آقايان! شاهنامه را خون آلود نكنيد...

متاسفانه پس از روي كار آمدن دولت محترم !! و مهرورز نهم، انديشه هاي دگم و ايدئولوژي هاي خونين حضرات در عرصه ي تاخت و تاز فرهنگي ! اكنون به تاراج و تحريف فرهنگ نيز پرداختند .
شايد خنده دار باشد! اما موضوع كاملا جدي است. دين كاران بي خرد بازي جديدي شروع كرده اند و با دست بردن به هر چيز قصد دارند به اهداف و تئوري هاي آغشته به ايدئولوژي خود دست يابند. اهدافي كه جز نابودي و ويراني اين ملك ،چيزي را عايد مردمان ايران زمين نمي كند.هر چند كه طي اين دوسالي كه از عمر دولت نهم مي گذرد اثرات آن را مي بينيم و عملكرد حضرات جايي را براي توضيح نگذاشته . هر چند كه درد آور آنجاست كه دولت مردان دين كار ! با كمال وقاحت و گستاخي كار خودشان را مي كنند و به هيچ چيز و هيچ كس توجهي ندارند!مخالفان شان را به راحتي سركوب مي كنند و با قدرت رسانه اي خود مجال عنوان شدن هر انديشه مخالف خود را در عرصه ي عمومي گرفته اند.
آنها مي دانند كه ديگر حناي شان براي كسي رنگي ندارد و به همين روي ،به فرهنگ و ادبيات اين مرزو بوم دست درازي مي كنند و انديشه هاي باطل شده ي خودشان را رنگ و لعابي ديگر مي دهند!
نمونه اش را در جنجالي كه بر اي فيلم 300 راه انداختند ديديم! آقاياني كه همواره تمام تلاش خود را صرف از بين بردن ميراث و فرهنگ كهن اين سرزمين مي كردند باز در قالب ژست هاي عامه پسند دم از تاريخ و دفاع از فرهنگ و ميراث ايران زمين زدند! در رسانه هايشان 300 را محكوم كردند و به دامن خشايار شاه آويختند و با بي خردي هر چه تمام تر خود را وارثان كورش كبير معرفي كردند!
آري ... رئيس محترم جمهور!! با وقاحت در تخت جمشيد عكس هاي تبليغاتي مي گيرد و در همان جا و زير دروازه ي ملل دستور آبگيري سد سيوند را مي دهد! و جالب تر از همه اينكه براي خود شيريني ! خطاب به رهبران كشورهاي عربي پيشنهاد مي دهد خليج فارس را بكنيم خليج اسلامي! (اين يعني اتحاد اسلامي؟! )
جالب است ! آنها در هر مناسبت خود ساخته اي كه بر آمده از افكار اسلامي دين مدار ! آنها ست رنگ و بويي ملي هم مي بخشند .همان هايي كه معمارشان! مليت را مايه شرمساري امت اسلامي عنوان مي كرد و مي گفت : هر چه بدبختي مي كشيم از اين مليت است....بس كنيد اين حرف ها را ..."!! و چقدر روشنفكران ايراني را كشتند و از كشته هاشان پشته ساختند! به جرم اينكه مي انديشيدند و دم از مليت مي زدند! و تمام هم وغم شان آبادي و سربلندي ايران بود...
حالا ميراث خواران همان معمار ! آمده اند در ژست هاي قلابي عوام فريب دم از مليت مي زنند و مي خواهند جهان را هم با آن فتح كنند!!
مي خواهند انديشه كج و معوشان را به جهان و جهانيان صادر کنند و عالم را سيراب عدالت و دين و فرهنگ ساختگي شان كنند!
خنده دار است!
اما !آقايان ، فردوسي و شاهنامه اش ...
حدود هزار سال است كه مردمان ايران زمين به حق مي پندارند شاهنامه فردوسي غني ترين و فاخرترين گنجينه ي فرهنگ وادب و هنر سرزمين شان است . و بي شك چيزي جز اين نيست. آگاهان به ارجمندي و عظمت فرهنگ پر بار ايران نيك مي دانند كه شاهنامه تنها تاريخ و روايت داستاني و اساطيري ايران قديم نيست . بلكه تصويري از فرهنگ ايران زمين است ؛ از آغاز تا پايان قرن چهارم هجري .
اما آنچه كه حكيم توس نيز در آغاز كلام اش از آن به نيكي ياد مي كند و بر آن تاكيد دارد ، سفارش و اهتمام به خرد و خرد ورزي است و مخاطب اثرش را نيز به اين مهم فرامي خواند :
كنون تا چه داري بيار از خرد
كه گوش نيوشنده زو برخورد
خرد بهتر از هر چه ايزد بداد
ستايش خرد را به از راه داد
بدون ترديد همگان بر اين موضوع آگاهي دارند كه شاهنامه بي دليل شاهكار نيست . دقت و پند و اندرزي كه در كلام فردوسي نهفته است و همواره ما را ترغيب مي كند كه به ديده خرد و انديشه به داستان هاي شاهنامه بنگريم ، نكته سنجي و ژرف انديشي حكيم توس در بيان تاريخ اساطيري ايران زمين است كه مي توان در ابعاد مختلفي ( سياسي ، اجتماعي ، اخلاقي و...) از تاريخ و زندگي اسطوره هاي ايران و سرگذشت شاهان و مردمان اين سرزمين به آن نگريست .
اما ...
متاسفانه سياست كاران دولت نهمي و در رأس آنها حسين صفار هرندي در مقام وزير مطبوعه ي فرهنگ ! و ارشاد اسلامي !! حكومت مقدس جمهوري اسلامي همان گونه كه بايد!! كارشان را آغاز كردند! آري چه بهتر كه براي بيان انديشه هاي شان به فردوسي بزرگ و شاهنامه اش بياويزند و اين اثر بزرگ را سپر بي خردي رنگ ايدئولوژي گرفته خودشان قرار دهند!
ظاهرا حضرات بدون مطالعه و تأمل در شاهنامه با جسارت هر چه تمام حتا سعي بر تغيير ماهيت و محتواي این اثر بزرگ را دارند!
ديگر همه ي مردم نيك می دانند كه اين حضرات از وقتي كه دولت نهم شان روي كار آمد برنامه اي جز برافروختن جنگ و ايجاد بحران (چه در داخل كشو و چه در خارج از مرزهاي ايران) ندارند و به چيزي جز اين نمي انديشند! حال شاهنامه را دستاويز انديشه هاي كورشان قرار داده اند و مردم و به خصوص نسل جوان را مجاب مي كنند كه از اين نوع انديشه تحريف شده نيز پيروي كند!
نمونه بسيار است و بسيار ديگر از اين نوع گفته ها بدون شك در اين روزها از زبان آقايان بيرون مي آيد كه فردوسي و شاهنامه اش را به نام خودشان و كام كژ انديشي هايشان مصادره كنند!
حال مي خواهم شما را با نمونه ي به وقوع پيوسته اين راه ورسم ناميمون آشنا کنم! 24 فروردين ماه 1385 بود. همايش پژوهشي بررسي آثار و احوال فردوسي در دانشگاه فردوسي مشهد برگزار شد و چه جايي بهتر از اين كه همه ي انديشمندان و فردوسي شناسان هم جمع شان جمع است. چه جاي خوبي براي تبليغ ايدوئولوژي آسماني با رنگ و لعاب فردوسي!
حال فلاش بك مي زنم به آن همايش و بخشي از سخنراني وزير علّيه فرهنگ! ارشادي اسلامي را برايتان مي آورم . خودتان بخوانيد و قضاوت كنيد...

در ابتدا حسين خان صفار گفته هايش را اينگونه آغازيد!: "سنت نوين روشن فكري مخالفت با بنياد هاي اعتقادي را به اسم خرد ورزي و مخالفت با ايدئولوژي آغاز كرده است و در حقيقت مي خواهد با زدودن آثار بايد ها و نبايد ها (!)، جامعه را در هرزه گي و هرزه گردي رها كند و مخالفت با روح حماسي در جامعه را ترويج دهد ."
"وقتي كه دولت هاي زور مدار تصميم مي گيرند خواسته هاي خودشان را به ديگران تحميل كنند احتياج به اين دارند كه مقاومت هايي نظير مقاومت هاي تاريخي مومنان را و نيز ارزش هاي بنيادي و تاريخي يك ملت را از ميان بردارند و روح حماسي درآن جامعه مرده باشد . چون اگر افراد ملتزم به نگاه حماسي و ستيزه جويي و جنگ آوري و مردانگي در صحنه ميدان باشند ، آنها نمي توانند به كشور ها تجاوز كنند."
اما جناب وزيرپس از مقداري سخن سرايي در باره ي محتواي حماسي شاهنامه فردوسي و همچنين با انتقاداتي پشت پرده و البته در لفافه، (!) به جنبش مشروطه ايران و محكوم كردن روشنفكران و مبارزان آزادي در ايران اظهارت اش را اين گونه به پايان رسانيد:
" فردوسي كه به ما ياد داد روح حماسي را بايد(!) در جامعه مان تقويت كنيم تا از گزند مصون بمانيم، آنقدر حماسه را اوج ببخشيم كه به غلو و مبالغه گويي دچار شويم(!)اين يعني؛ بچه هاي ايران ! كمربند هايتان را محكم كنيد ، براي دفاع از هويت ايراني و اسلامي خودتان و چاره اي جز اين نداريد كه در اين ميدان در مقابل زورگيران ، باج خواهان و گردنه گيران مثل خودشان برخورد بكنيد . لذا وقتي تشر مي زنند ،در برابرشان بايد تشر بزنيد . اگر گفتند چرا چنين و چنان كرديد ، ما مي گوييم شما چرا مردم سرزمين خودتان و ديگر جاها را به بند كشيديد.اگر گفتند چرا شما فناوري هسته اي را در پي اش هستيد؟ مي گوييم شما چرا بالاتر از آن ، بمب هسته اي را در ذخاير خودتان انباشته كرديد ؟!شما چه حقي داريد كه از ما سوال بكنيد ؟ اين ما هستيم كه بايد از شما سوال كنيم . و اين را فردوسي به ما ياد مي دهد . فردوسي كه در مكتب وصي خدا پروده شده ."
به هر حال جناب صفار خان ارشاد اسلامي حرف اش را زد – حال بماند كه چهره ي درهم كشيده ي اساتيد دانشگاه و محققان و فردوسي شناساني كه در آن جمع حضور داشتند و سر تكان دادن هاي معني دار و نيش خندهاشان گوياي گند و افتضاحي بود كه وزير علّيه ارشاد فرهنگي اسلامي! به بار آورده بود!
كاش حضرات شاهنامه را مي خواندند (يا حداقل همه شاهنامه را به خوبي مي خواندند) و آن گاه مي فهميدند كه شاهنامه فردوسي فقط جنگ و حماسه و خون نيست! فقط سر بريدن ديو سپيد به دست رستم نيست،كور شدن اسفنديار با تير دو سر رستم هم نيست! آري شاهنامه عاقبت ضحاك و ضحاكيان نيز هست... رستم و سهراب هم هست
كاش اين دين كاران شاهنامه را مي خواندند و مي ديدند كه در آن پر است از معني و مفاهيم عميق صلح طلبي . شاهنامه اي كه اين متعصبان جنگ طلب خوانده اند سرشار از پند واندرزهاي حكيم توس نيز هست كه دنيا فقط جنگيدن نيست ،فقط خون ريختن نيست!
كاش آقاي صفار هرندي و هم فكران اش اين قسمت از شاهنامه را هم مي خواندند ؛
آنجا كه دهقانان از جور و ستم منوچهر آواره ي سرزمين هاي بيگانه مي شوند و كشاورزان به سپاهيگري روي مي آورند و سپاهيان نيز به هوس فرمانروايي به تكاپو بر مي خيزند و آنجاست كه جهان از نا امني و آشوب به جوش مي آيد:
همي مردمي نزد او خوار شد
دلش برده گنج و دينار شد
كديور يكايك سپاهي شدند
دليران سزاوار شاهي شدند
چو از روي كشور بر آمد خروش
جهاني سراسر بر آمد به جوش
آري جناب صفار هرندي !شاهنامه را بخوان و از آن درس بگير! كمي منصف باش . كمي جسارت داشته باش و به عملكرد ضد فرهنگي ات نگاه كن!
آقاي سردار حسين صفار هرندي ! كه روزگاري، بسياري از جوانان اين مرزو بوم را به بهانه ي ديدن روي فاطمه و بوسيدن خاك كربلاي حسين به زير تيغ متجاوز بردي ! و حالا در مسند فرهنگ همان انديشه ات را و همان وعده هاي آسماني ات را به خورد ملت مي دهي ! ،كمي هم به خودت بيا! به ميلياردها دلار سرمايه مملكت بيانديش كه در اختيار داري و قرار است آنها را در راه ظهور آقا !هزينه كني و ...
كاش به راستي مي فهميدي كه دليل واقعي حضور اين همه پهلوان اسطوره اي در شاهنامه به چه خاطر است؟ جناب صفار كاش اندرزهاي حكيم سخن سراي توس را به گوش مي گرفتي !
آنجا كه غرور و خود فريبي شاهان عاقبت الامر بلاي جان خودشان مي شود و آنان را خوار و ذليل مي كند هر چندكه اين قشر فرودست جامعه است كه بيشترين آسيب را در اين بين متحمل مي شود و درست همين هنگام است كه زمينه ي ظهور پهلوانان اسطوره اي (توسط مردم )نيز فراهم مي شود و به تبع آن اسباب تاج و تخت شاهان بعدي.
آقاي صفار هرندي...؟!
به هوشي؟!!
آري جناب صفار! شاهنامه فردوسي گنجينه ي حكمتي است آگنده از عناصر فرهنگي ايراني كه نه بوي تند مفاخره قومي دارد و نه بوي اقتدار گري. شاهنامه زمينه اي است از تنوّع و گونه گوني ملي و بيان عزيز ترين آرزوهاي انساني.كتابي است بر پايه خرد و در طريق خرد ورزي كه مايه كاميابي انسان در زندگي دنيايي است.
آري! جناب وزير ارشاد فرهنگ اسلامي! شاهنامه فقط حماسه و جنگ نيست كه تو و هم فكران ات خوانده ايد! عشق هم هست... زيبايي هم هست ...صلح و سازشكاري هم هست ... آري آقاي صفار! شاهنامه زندگي است نه جنگ و خونريزي !
كاش به هوش بودي...
منابع :
1- شاهنامه فردوسي ( براساس نسخه چاپ مسكو )- نشر علم
2- برگردان روايت گونه شاهنامه فردوسي به نثر – دكتر سيد محمد دبير سياقي - انتشارات قطره
3- شاهنامه پژوهي (دفتر نخست) –دكتر محمد رضا راشد محصل – انتشارات دانشگاه فردوسي مشهد
......................................................................................................
راستی ! دوستان عزیزم نیز در این باره نوشتاری دارند... بد نیست به آنها نیز سری بزنید.
اندیشه کن(زهرا) - اسرار نهان (آشنا) - بدون سانسور (مرضیه) - خروس قندی (مصطفی ) - مهر ایران (امیر)
اخيرا خواندم دانشجويي که برخورد نورالدين زرين کلک با وي منجر به اخراج اين استاد از دانشگاه شده، هاجر سليمي نمين دختر عباس سليمي نمين روزنامه نگار محافظه کار است. به عهده خود مي دانم براي تو، هاجر سليمي نمين، نامه اي بنويسم و قدري از ريشه هاي تاريخي آنچه در کلاس درس استاد نورالدين زرين کلک اتفاق افتاده و دارد دستمايه هوچي ها مي شود سخن بگويم.
ابتدا تأکيد دارم بر اينکه رفتار استاد (چنانچه همانگونه باشد که در خبرها آمده است) قابل نقد است. آقاي زرين کلک حق نداشته به حجاب تو بي احترامي کند. اين رفتار با موازين اخلاقي ناظر بر روابط استاد و دانشجو در تعارض است. نوعي تجاوز به حريم خصوصي و شخصي است که قابل نقد است. اما نقد با هوچي گري سياسي فرق دارد. هوچي ها حق ندارند حجاب يک دانشجوي پاکدل را بهانه کنند و به بهانه آن قيصريه را به آتش بکشند.
حجاب تو محترم است. زيرا مؤمنانه آن را انتخاب کرده اي. بي حجابي زناني هم که بر پايه سليقه شخصي آن را انتخاب مي کنند محترم است. احدي حق ندارد زني را به جرم داشتن حجاب يا بي حجابي مورد اهانت قرار دهد. احدي حق ندارد از زني که شيوه زندگي اش مضربه حال کسي نيست سلب حيثيت کند. احدي حق ندارد زني را به اتهام بي حجابي يا با حجابي تحقير کند. اما ضمناً به موهاي سپيد استادت نگاه کن. پيشنيه هنري اش را مطالعه کن. رفتاري که در يک لحظه خشم از او سر زده چه بسا بازتاب 28 سال خون دل خوردن، رنج کشيدن و تحمل توهين و افترا از سوي متظاهرين به انقلابيگري و اسلام خواهي بوده است. اين شکل از رفتارهاي البته غيرقابل دفاع، واکنشي است به رفتار تندرو هايي که سالهاست با پول مردم و امکاناتي که در اختيار گرفته اند، شرف، ناموس و حيثيت روشنفکري، نويسندگان، هنرمندان و اساتيد دانشگاه را لجن مال مي کنند.
در اين ماجرا فرصتي پيش آمد تا برايت يک قصه تاريخي نقل کنم. قصد و نيت نصيحت ندارم، بلکه هدف روشنگري را دنبال مي کنم.
هاجر خانم، من زن 62 ساله اي هستم که پيش از انقلاب بي حجاب بودم و بعد از انقلاب البته با حجاب شدم. پيش از انقلاب روزنامه نويس بودم، دانشگاه رفته و پروانه وکالت دادگستري گرفته بودم. تندروها يک جرم نابخشودني در کارنامه ام پيدا کرده اند و فهميده اند پا در رکاب سخت کوش انقلاب اسلامي نبوده ام. با اين وصف به آراء مردم احترام مي گذاشتم و دوست داشتم در هر شرايطي ايران بمانم و قيود جديد را بپذيرم. ماندم. مقنعه و مانتو شلوار گشاد و بلند پوشيدم. مقنعه را تا روي دماغم مي کشيدم و همه روزه به دادگستري مي رفتم و به استناد احکام فقهي و قوانين اسلامي از موکلين دفاع مي کردم. ويزاي اقامت دائم آمريکا توي جيبم بود. اما دوست نداشتم از ايران بروم. حضور در سرزمينم، حتي در شرايط سخت جنگ و بحران را ترجيح مي دادم. جنگ ايران و عراق تمام شد. من هم پا به سن گذاشته بودم. ديگر بار در ميانسالي از صفر شروع کردم و به حوزه هاي مطبوعاتي جمهوري اسلامي راه يافتم.
من و خانواده ام زندگي بسيار ساده اي داشتيم. همراه با شوهر و دو دخترم که يکي متولد 1354 و يکي متولد 1363 است زندگي مي کرديم. معمولاً آپارتماني در اجاره مان بود و همواره زير بمباران قلمي و کلامي تندروهاي مطبوعاتي به سر مي برديم. زماني که در دهه 70 در يکي از آپارتمان هاي قديمي عباس آباد خيابان پاکستان کوچه هشتم زندگي ساده و خانوادگي را سامان مي دادم، ماهنامه صبح به بهانه "نامه رسيده" تمام تهمت هاي اخلاقي ممکن را بر من روا داشت. ماهنامه صبح را آقاي مهدي نصيري، دوست پدرت منتشر مي کرد. نوشته بودند من خانه فحشا داير کرده ام و در شمال شهر تهران خانه اي مانند قصر خريده ام و در آنجا از مردان خبرنگار خارجي پذيرايي مي کنم. همچنين نوشته بودند براي ديپلمات هاي خارجي وسايل لهو و لعب از جمله زن تدارک مي بينم! و بسياري تهمت هاي و بي حرمتي هاي ديگر.
دنبال مطلب را گرفتم سر از کيهان هوايي در آوردم. نامه از کيهان هوايي نقل شده بود که در آن روزگاري به سردبيري پدرت آقاي عباس سليمي نمين منتشر مي شد. روزنامه ها را برداشتم و با خود به نهادي به نام حقوق بشر اسلامي که زير نظر اقاي ضيايي فر ايجاد شده بود بردم. مسوولين ترسيدند با من همکاري کنند و با پدر بزرگوارت و همکارانش شاخ به شاخ بشوند. نامه را برداشتم و توسط يک دوست به آقاي افتخار جهرمي رئيس انتصابي کانون وکلاي دادگستري رساندم و از ايشان که قاعدتاً وظيفه داشت از شئون وکلاي دادگستري جمهوري اسلامي دفاع کند خواستم درباره من به دقت تحقييق کنند و چنانچه پدر شما درست گفته باشد پروانه وکالتم را لغو کنند. توضيح دادم که ادامه اعتبار پروانه وکالت من مي تواند وهن کانون وکلا باشد. با اين اوصاف آقاي افتخارجهرمي جرأت نکرد با پدر بزرگوارت و همکارانشان شاخ به شاخ بشود. گفته بود بهتر است با اين جماعت در نيفتيم. کار را ادامه دادم. رفتم سراغ خانم شهلا شرکت سردبير ماهنامه زنان که در هر شماره آن مقاله اي داشتم. ايشان در حضور من با پدرت تلفني تماس گرفت. از آن طرف گوشي صدا پدر به گوش مي رسيد که مي گفتند ما اين کارها را مي کنيم تا شما زنان محجبه و انقلابي از نيروهاي غير خودي استفاده نکنيد. خانم شرکت در پاسخ گفتند: چه کنيم که نيروي توانمند خودي نداريم!
بنابراين، دفتر تهمت، افترا و هتک حيثيت يک مادر زحمتکش، يک وکيل دادگستري جمهوري اسلامي، يک زن پنجاه و چند ساله، و يک روزنامه نويس و نويسنده که در چارچوب قوانين و مجوزهاي کشوري فعاليت مي کرد، توسط پدر شما و همکارانشان گشوده شد. تظاهراتي هم اتفاق نيفتاد. غيرت مردانه اي هم به خروش نيامد. چرا؟ چون در دايره خويشاوندي ها، فرد تندرو شاخصي مانند پدر بزرگوار شما و رفيق و همراهشان مهدي نصيري وجود نداشت. فقط دخترهايم چند شب تا صبح نتوانستند بخوابند. مي ترسيدند عوامل مرتبط با پدرتان بيايند و من را ببرند.
نسل شما موظف است نه تنها رفتار اساتيد هنرمند، بلکه عملکرد پدران خود را ريشه يابي و نقد کند. چرا بايد کار انقلاب به اينجا کشيده باشد؟ تو قرباني قلم هتاک پدر و همکارانش هستي. نسل هاي تو نيز چنين اند. شالوده اهانت به زنان توانمند را که در ايران بعد از انقلاب از "حق" سخن گفته اند امثال پدر بزرگوارت پايه ريزي کرده اند. تو قرباني کساني هستي که سرزمين ايران را به سهولت به چنگ آوردند و ظرفيت و استعداد نداشتند تا آن را با حفظ احترام نسبت به مردم براي خود حفظ کنند.
به خاطر داشته باش تهمت هاي قلمي و هتاکي و فحاشي نسل اول انقلاب، بسياري دل ها را شکسته، بسياري از بي خانمان کرده و براي مثال دختران من را عمري رنج داده و ترسانده است. مي داني سرانجام آن تهمت هاي قلمي چه بوده است؟ پدر سالمند دخترانم را به استناد همان دروغ هاي شاخدار زير شکنجه بردند. از او عليه خودش، دوستانش، همسرش و ... اقرار گرفتند. اقاريري متناسب با تهمت هايي که پدر شما و همکارانش بر ما روا مي داشتند. تحقيقات قضايي بر پايه آن اراجيف انجام شده است.
هاجر خانم عزيز، راستي که دنياي عجيبي است. چرا قرعه به نام تو افتاد؟ چرا تو سوژه رنج نامه من شدي؟ تو که گناهي نکرده اي. اما نام خودت و پدرت مثل نيشتر بر زخم هاي من و دخترانم فرو رفت. جراحات بيرون آمد. از خود بي خود شديم و من به آنها قول دادم برايت بنويسم که خشت کج را معمار کج انديش نهاده است. پدر بزرگوارت و همکاران او چيزي به نام آبرو و حيثيت براي اهل هنر و عمل اين کشور باقي نگذاشته اند. اينک تو را بهانه کرده اند و مي خواهند زير پوشش طرفداري از تو جمع بزرگي از اساتيد فرهيخته دانشگاه و دانشجويان غيور ايراني را تار و مار کنند.
اي کاش آنقدر در خود توانايي سراغ داشته باشي که مغلوب شان نشوي. شريک معصيتشان نشوي. همدردي آنها را باور نکن. کساني که به جمع بزرگ ايرانيان درس خوانده رحم نکرده اند، دربند حقوق تو نيستند. مي خواهند از وسط معرکه براي خود کلاه تازه اي بدوزند. تو فقط يک دوست در جهان داري. آن هم هاجر است. به قلب پاک خودت اقتدا کن.
منبع : روز آنلاین

عکس از : نگاتیو
حوصله ي چيزي را ندارم...
اما دوست دارم شما رو به يك ميهماني كوچك ! دعوت كنم...
يك ميهماني كوچك با حال و هوايي خاص كه از جنس بي حوصله گي هاي من است!
راست اش را بخواهيد اخيرا به شدت بي حوصله شده ام به گونه اي كه حتا حوصله ديدن خودم در آيينه را هم ندارم...
حتا آنقدر بي حوصله كه موجبات رنجش ديگران را هم ...
با اين حال مي خواهم شما را هم به جشن بي حوصله گي هاي خودم دعوت كنم...جشني كه ميزبان اش كسي ديگر است... من فقط دعوت مي كنم!
اگر دوست داشتي، تو هم بيا ...
شايد كه اين ميهماني از جنس بي حوصله گي هاي تو هم باشد!
شايد...
خب ! میمانی چطور بود؟!
خوب بود؟ خوش گذشت؟
راستی تا یادم نرفته بگم که شما به دعوت من،میهمان طراح و کارتونیست فقید فرانسوی "کاردون" ۱
بودید...
پس ، تا يك ميهماني ديگر بدرود...
۱) : Cardon
دوباره سلام...
ابتدا قرار بود به مناسيت13 ارديبهشت كه روز جهاني آزادی مطبوعات است ، درباره ي رسانه چيزهايي بنويسم.
هر چند كه؛ من نمي خواستم صرفا به مطبوعات بپردازم بلكه به اين بهانه ، قصد ام مطرح كردن خود رسانه بود . با اطمينان كامل قصد داشتم به سراغ رسانه ي « هنر» بروم و درباره ي اين كه هنر در ابعاد مختلف اش و اينكه چگونه نقش يك رسانه را ايفا مي كند و ...
البته موضوع مورد بحث من قرار بود كه« هنر مفهومي » ۱ باشد. هنر / رسانه اي كه در كشور ما قدمت چنداني ندارد و هنرمندان ما هنوز در حال آزمون و خطايي ديگر اند ...!
بگذريم...
در حين بازخواني برخي از مقاله ها و اظهار نظرهايي از هنرمندان و منتقدين در زمينه هنر مفهومي بودم كه به نقد يك اثر ازهنرمند فقيد، مرتضي مميز برخوردم و اين قضيه باعث شد كه به طور كل از تصميم ام مبني بر پرداختن به مقوله ي هنر مفهومي به مثابه ي يك رسانه ، صرف نظر كنم و به گونه ای دیگر به این مقوله بپردازم...
اجازه بدهيد از اين جا وارد موضوع شوم و از زياده گويي پرهيز كنم.
ابتدا توضيحي درباره ي اثر مميز: سال ها پيش استاد مرتضي مميز با ارائه اثري نو و بحث بر انگيزگونه اي جديد از هنر مفهومي را در ايران به تصوير كشيد. تصويري واقعي و در عين حال پر از اشاراتي سرشار از مفاهيم عميق زندگي.
وي در اثر « چاقو ها» ي خود تعدادي چاقو را كه با نخ به سقف نمايشگاه آويزان شده بودند را به نمايش گذاشت.
آری، اين تمام اثر مميز بود. فقط تعدادي چاقو كه با نخ به سقف آويزان شده بودند! به همين سادگي ...
حال مي خواهم پيش از آنكه به نظر استاد در باره ي اثر اش( چاقو ها ) بپردازم ، به تعريف او از هنر مفهومي اشاره كنم كه معتقد بود : " هر تعريفي براي واضح تر شدن يك موضوع مشخص و روشن باز هم مشكل است. مثل اينكه بخواهيم هواي سرد را تعريف كنيم..."
مميز مي گويد : " هرچه بگوييد ، باز يك تعريف جامع از كانسپچو آل ارائه نشده است."
اما آنچه درباره كانسپچوآل آرت براي اين هنرمند فقيد جذاب بود، نگاه تيز تر، روشن تر و آشكاري است كه اين هنر نسبت به محيط زندگي و جامعه دارد و اين امكان را فراهم مي آورد تا دوباره با دقت و تفكر ويژه اي به اطراف و زندگي نگريسته شود.
و اما مميز درباره ي اثر « چاقوها » مي گويد:
"حدود سه دهه پيش در نمايشگاه گروه آزاد چاقوهايي را از سقف آويختم و چندي را در گلدان ها كاشتم. در حقيقت ايده اي فلسفي پشت اين حركت بود كه من آن را از سخن خواجه عبدالله انصاري بر گرفته بودم .او مي گويد: «زندگي آزمايش است، نه آسايش».
گفته ي خواجه عبدالله انصاري سبب شد نگاه من به بسياري از مسايل تغيير كند و دقيق تر و حساس تر شود. كار من نمايشگر زندگي انسان در اين آزمايش است . چگونه ، با چه روحيه و چه احساسي مي توانيم از زير اين چاقو هاي آويخته ،گذر كنيم؟! "
يادش گرامي باد
اما ...
بازخواني هاي مقالاتي درباره ي هنر مفهومي باعث شد كه با الهام از اثر«چاقو ها» ي استاد مميز طرحي بزنم. شايد كه تصويري باشد ازفضاي رسانه اي حال حاضر در كشور ام...
۱) Canceptual Art
کارتون از : مجید ادیبی
توضیح : نقل قول ها برگرفته از کتاب "هنر مفهومی"
.......................................................................................................................................
دوستان ام آشنا (اسرار نهان) - زهرا (اندیشه کن) - مریم (باران) - مرضیه (بدون سانسور) - محمود (سیب ) - مصطفی (خروس قندی ) - ابوالفضل (نسل سکوت ) و امیر (مهر ایران ) نوشتاری درباره ی رسانه و روز جهانی آزادی مطبوعات دارند ، خواندن مطالب اين دوستان خالي از لطف نيست.
آنها فقط می کشند...
فقط
آنها می کشند چون ایدئولوژی دارند ،
پس تو هم ایدئولوژی داری
تو هم باید بکشی !
اصلن مهم نیست بقیه چه می گویند! تو فقط بکش
چون بهشت در انتظار توست.
آری بهشت... همان جایی که آنها وعده داده اند!
پس بکش و بکش ...
و
باز هم بکش .
اما دوست دارم که این را هم بدانی !
من هم صلح می خواهم...
من هم دنیا را دوست دارم
همان گونه که تو بهشت را !
پس من هم مي كشم، مثل تو
اما
براي صلح...
كارتون از : مجيد اديبي
چقدر زشت،
و چه شرم آور است...
آن هنگام كه ؛
ديگران را احمق فرض كنيم !!!
اين طور نيست؟!
اصلن فکر اش رو نمی کردم پول دار شدن توی این مملکت این قدر راحت باشه!
شما هم می تونید امتحان کنید!
- چه طوری ؟!
کاری نداره که!
یک نامه به احمدی نژاد بنویسید! ۴۰ هزار تومان پول بگیرید!!
به همین راحتی
زود باش دیگه... امتحان کن!!
کارتون از : مجید ادیبی
من خوشحالم...
من خيلي... خيلي... خوشحالم!!
مي دونيد از چي ؟!!
از اينكه اينقدر دروغ توي راديو و تلويزيون مي گن! و مي بينم كه؛ صبح تا شب و شب تا صبح توي برنامه هاي رسانه ي ملي دارند به شعور ملت توهين مي كنند !!
خوشحالم...
از اينكه روز به روز ملت مي فهمند كه؛ انرژي هسته اي ! حق مسلم اونهاست!!!البته ، حق مسلم من نيز!
لبخد شادي مي زنم ، از اينكه احمدي نژاد در جمع علماي !! استان فارس مي گه: " ديگر شنيدن كلمه ي دموكراسي تهوع آور شده است ... " !!
من خوشحالم...
از اينكه آقاي رئيس جمهور !! با لبخندي پر از مهر ورزي در تخت جمشيد با توريست ها (نامحرم!!) عكس يادگاري مي گيره و بعد از اون هم دستور آبگيري سد "سيوند " رو مي ده!
من خوشحالم...خيلي !
از اين خوشحالم كه اين همه معلم رو دستگير كردند.
از اينكه زنان رو به زندان مي اندازند!!
از اينكه به شدت با بي حجابي برخورد مي كنن.به شدت...
من حتا ازشنيدن اظهار نظرهاي اخير علم الهدي (امام جمعه مشهد) هم بسيار خوشحال شدم!
از اينكه هيچ كدوم از روزنامه هاي اين مملكت جرأت انتقاد از آدم هاي خوب!! رو ندارن ، خيلي خيلي خوشحالم.
آري دوستان!
من خوشحالم... و اين خوشحالي ام رو نمي تونم بروز ندم!!!
من خوشحال شدم وقتي كه عاملان قتل هاي( شما بخوانيد آقايان قاتل) كرمان تبرئه شدند - براي اينكه به كار مقدس آدم كشي ادامه بدن! (باور كنيد آنها هم كار مي خواهند! فكر كرديد فقط خودتان بي كاريد؟!!!)
من خوشحال شدم وقتي كه " پرويز ورجاوند " رو به خاطر فعاليت ها و پيگيري ها يش براي جلوگيري از آبگيري سد سيوند به دادگاه احضار كردند و اميدوارم هر چه زودتر كلك اين آدم نا مسلمان رو هم بكنند!!!
من خوشحالم كه شب هاي شهر من امنه و...امنه...! ( اين يعني امنيت!!) وقتي كه در خيابان هاي شهر من كسي به جز امنيه ها!! ، معتادين و بچه گدا ها !! وصد البته كودكان كار كس ديگري رو نمي بينم!( البته فقط شب ها)
شايد باور نكنيد! اما وقتي كه شنيدم اعضاي گروه هاي موسيقي زير زميني رو در تهران دستگير كردند ! واقعا خوشحال شدم و از ته دل خنديدم!!
حتا از اينكه مسعود ده نمكي پر فروش ترين فيلم تاريخ سينماي ايران رو ساخته!!
از اينكه متحجرين امروز به ابزار مدرن تجهيز شدن ...چقدر خوب ، كه رقيب من يك متحجر مدرن با افكار مدرن باشه. اين يعني پيروزي براي من!!
من خوشحالم و از ته دل مي خندم.
از اينكه ميلياردها تومان سرمايه ي اين مملكت، بدون هيچ حساب و كتابي ميره توي جيفه ! برادراي روس !
خدا قبول كنه... انشاءالله!
...
نه... من بايد تكليف ام رو با خودم مشخص كنم.
بايد كار رو تموم كنم...
من بايد خوشحال باشم
خوشحاله خوشحاله خوشحال.
خنده های من رو نمی بینی؟!!...
ديگه غم و غصه خوردن بسه!
ديگه نبايد نگران چيزي باشم. اصلن جاي نگراني نيست.
تازه ...
من خيلي خيلي خوشحالم. از اينكه مملكت ما كم كمک داره به ابرقدرت جهان تبدیل مي شه!!
این جای خوشحالی نداره؟!
من خوشحالم.
من...
خوشحالم.
خوشحالم از اينكه مي بينم همه ي آدم خوب ها در حال كشتن آدم بد هاي قصه اند ...
از اين همه خوشحالي داره گريه ام مي گيره!!! باور كنيد!
...
خوشحال ام از اينكه هنرمنداي خوب اين مملكت يكي يكي دارن قيد شهر و ديارشون رو مي زنن و راهي ممالك كفر !! مي شن.
من خوشحالم. وقتي كه مي بينم دوستان هنرمند ام يكي يكي دارند افسرده تر مي شن و ديگه كم كم قيد كار هنري كردن رو هم مي زنند... از اينكه ترجيح مي دن با مدرك كارشناسي هنر راننده ي تاكسي بشن و يا شايد هم كارگري در يك كارخانه ي توليدي گلاب رو ترجيح بدن. همان گلاب هايي كه آدم خوب هاي قصه به خودشان مي زنند...
از اينكه مي بينم اين دوستانم روز به روز افسرده تر مي شن و من هم با چشم هاي خودم آب شدن اونها رو مي بينم!!
البته پيش تر هم سوختن دوستان ديگر ام را ديده بودم... حتا مرگ خودخواسته شان را !!
من خوشحالم.
از اينكه روز به روز به فقر و بدبختي اين مملكت افزوده مي شه!!
از اينكه آمار جرم وجنايت بيشتر مي شه!
...
من خوشحالم...!!
خنده ي من رو نمي بينيد؟!
نه – ؟
نمي بینيد؟!!
خوب به چشم هام نگاه كن!
خوب نگاه كن...
برق خوشحالي و اشك شوق رو توي چشم هام نمي بيني؟!!
نه-
دورغ مي گويي كه نمي بيني !
تو. مي بيني اما ...
اما مي خواهي مرا بفريبي!
درست مي گويم؟!
کی گفته توی این مملکت مشکلی وجود داره!!!
اصلن کی گفته که اکثر خانواده های ایرانی زیر خط فقر اند!!
کی گفته که توی این مملکت بی سوادی زیاده!
اونهایی که می گن غلط کردن که می گن!!
اونهایی که می گن بی خود می کنن که می گن!
اونهایی که می گن ایادی استکبار جهان خوار اند.
آدم صهیونیسم هان!!!!!
...
راستی گفتم بی سوادی ؟!!
می دونید که آمار با سواتای! مملکت ما از ژاپنی ها بیشتره!
بله داداش... ما اینیم دیگه!!
تازه شم وضعیت معلم های ایرانی اینقدر خوبه!!
هر کدوم شون چند تا آپارتمان توی بهترین نقاط شهر شون دارند.
اصلن طبق آخرین آمار (که خودمان گرفتیم !) بیشترین حقوق و مزایا مال معلم هاست!!!!
تازه به اونها کلی چیز خوب می دن .از جمله کیسه های برنج که توی اونها پر از شمش طلاست!!!
پس اونهایی که توی تهران و همدان و ... جاهای دیگه دستگیر شدن کیا بودند؟!!!
خب معلومه دیگه! مشتی آدم سیاه نمای بی تربیت و برانداز حکومت!
اونها می خواسته اند نظام را زیر سوال ببرند!!
آنها آدم امریکایی ها بودند. تازه شم توی رادیوهای بیگانه حرف های بدی پشت سر آدم خوب ها می زدند... به خدا!!!خودم شنیدم. با همین یک جفت گوش هایم!!
در آخر یک پیام هم دارم برای اونهایی که اینقدر سیاه نمایی می کنند!!! و فقط نیمه خالی لیوان را می بینند!
اصلن لیوان ما نیمه ی خالی نداره!! بی خودی به خودتون زحمت ندین!
توی این لیوان همیشه پر بوده از چیز های خوب و خوشمزه برای آدم های خوب.
پس حالا مثل بچه آدم بشینین سر جاتون و خفه شین و دیگه حرف از کمبود و نیمه ی خالی و سیاهی و ... نزنین. فهمیدید یا با زبون خوش حالیتون کنم!!!
ها ...ها ... کی بود که حرف زد...؟!
این هم آخرین عکس از لیوان پری که یکی از برادر های ارزشی ما گرفته تا همگان ببینند که لیوان ما نیمه ی خالی نداره و تمام این سیاه نمایی ها دروغه ...! تا کور شود هر آن که نتواند دید...
دیدید...!! گفتم این لیوان پره. اما شما باور نکردید!
خب نکنید...
در ضمن این دوستان نیز در این باره گفته اند و نوشته اند و...
خودتان بروید ببینید چقدر وضعیت خوبه!!
اندیشه کن(زهراعرب) - اسرار نهان ( آشنا ) - باران (مریم) - بدون سانسور (مرضیه) -
سیب (محمود) - خروس قندی (مصطفی) - مهر ایران (امیر) - نسل سکوت (ابوالفضل)