|
جهان به سوی آشکاره گی پیش می رود...
|


کاریکاتور از : مجید ادیبی
رعایت کن... لطفا !!
سلام ... سلام ...
دوباره اومدم ،اما این بار کمی متفاوت و البته باکلی نیرو و انرژی که امیدوارم همچنان در من باشه!!!!
بالاخره همون طور که قبلا هم اعلام کرده بودم نشست تخصصی کاریکاتور با حضور رئیس خانه کاریکاتور در حوزه هنری خراسان رضوی برگزار شد .
توی این نشست که چهارشنبه ۱۸ بهمن ماه در نگارخانه اشراق مشهد برگزار شد و اتفاقا با استقبال پر شور هنرمندان و علاقمندان به کاریکاتور همراه بود ، مسعود شجاعی طباطبایی به بیان جایگاه هنر کاریکاتور در ایران پرداخت.
شجاعی گفت: جایگاه اصلی هنر کاریکاتور در مطبوعات است اما متاسفانه بنا به دلایلی این هنر آن گونه که باید در بین مسئولان و اربابان جراید جایگاهی ندارد و متاسفانه امروزه کاریکاتور به عنوان یک هنر تزئینی در مطبوعات ما مطرح است.
رئیس خانه کاریکاتور در ادامه به رشد هنر کاریکاتور در شهرستانها اشاره می کنه و می گه : با این که تمام امکانات و نیز اکثر هنرمندان مشهور کاریکاتوریست در تهران هستند، اما با این حال رشد کاریکاتور در شهرستانها بسیار چشمگیر بوده است.
وی در عین حال به موقعیت ممتاز هنر کاریکاتور در مشهد اشاره می کنه و اضافه می کنه : با توجه به توانایی های بالقوه هنرمندان در این شهر، مشهد می تواند مرکز اتفاقات بزرگی در این عرصه باشد.
شجاعی طباطبایی در ادامه این جلسه همچنین به موقعیت ممتاز کاریکاتور ایران در جهان پرداخته و به نقل از دکتر جان لنت محقق بزرگ آمریکایی ،ایران را یکی از قطب های کاریکاتور جهان معرفی کرد .
شجاعی در عین حال به موفقیت های چشمگیر و روز افزون کاریکاتوریستهای ایران در جشنواره های بین المللی هم اشاره کرد : کاریکاتوریستهای ایران به طور میانگین هر هفته یک جایزه معتبر بین الملی را از آن خود می کنند که این موفقیتها در جای خود بسیار قابل تامل است.
اما این نشست فقط صحبت و سخنرانی نبود ُ شجاعی طباطبایی در همین ارتباط فیلمی از موفقیت های هنرمندان کاریکاتور ایران رو با خودش به مشهد آورده بود ُ فیلمی با عنوان " سفر به چین " که گزارشی بود از موفقیت چشمگیر و خیره کننده ایرانی ها در ششمین جشنواره کاریکاتور و کمیک چین که برای علاقه مندان به کاریکاتور پخش شد. فیلم هم که تموم شد ُ شجاعی طباطبایی بود و انبوهی از سوالات علاقه مندان که پاسخگوی تک تک اون سوالات هم بود.
اما فردای همون روز یعنی پنج شنبه ۱۹ بهمن هم یه ورک شاپ( كارگاه آموزشي) با حضور جمعی از کاریکاتوریست های حرفه ای مشهد در محل نگارخانه اشراق برگزار شد. انصافا کارگاه خوبی بود و بروبچه ها خیلی چیزها یاد گرفتند و ...
خودمونیم ... اگه یکی به این بروبچه های مشهد بها بده اون وقت خواهید فهمید که چه نیروی بالقوه ای توی همین شهر درب و داغون خودمون ( از نظر هنری و خيلي چيزاي ديگه...) هست که یه دنیا حرف واسه گفتن دارن. اتفاقا شجاعی طباطبایی هم به این نکته اشاره کرد و قول هایی رو هم برای همکاری داد... ما هم امیدواریم اون قول ها عملی بشه...
خلاصه اینکه جای همتون خالی این رو هم بگم که روزهای خوبی برای کاریکاتور مشهد در راهه... باور ندارید؟ پس منتظر بمانید...
این هم عکس های روز نشست و ورک شاپ که در نگارخانه اشراق حوزه هنری برگزار شد


استقبال هنرمندان چشمگیر بود...

همه مشتاقانه به صحبت های شجاعی گوش می کنن!!
ضمن اینکه عکس های ورک شاپ(كارگاه آموزشي) رو می بینید،تعدادي از آثار شجاعي طباطبايي رو هم ببينيد:

تمرين ،تمرين و تمرين... اين مهم ترين توصيه ي شجاعي طباطبايي به بچه ها است

بچه ها غرق كارند...!!!

اين هم پايان خوش يك روز خوب...
عكس ها از : قدير وقاري

اين هم يه نماي نه چندان بسته از مسعود خان!!...
لشكريان شكست خورده اش رو هم ببينيد:



تا آپ بعدي بدرود ...
دلت از این دنیا گرفته و تو هم برای اینکه بخواهی چند لحظه ای رو شاد باشی ( وحالی ببری ) دنیا رو بدی دست یک دلقک و از اون بخواهی تو رو برای لحظاتی هر چند کوتاه و زود گذر! اساسی بخندونه!!!
واقعاً فکر شو بکن!!

کاریکاتور از : مجید ادیبی
خودت رعایت کن...

کاریکاتور از : مجید ادیبی
لطفاْ خودتون رعایت کنید!!
صدها درود بر شما...
بالاخره پس از یک هفته آپ شدم!!. البته این تقصیر من نیست! تقصیر شرکتی یه که قرار بود مثلاً به ما خطوط پر سرعت !!! " ای . دی . اس . ال " ارائه بده... ( البته تا دسته انداخت...!!). چه می شه کرد ملت روز به روز دزد تر می شن!!! مگه نه؟؟!!
البته این آمار رو به رشد دزدی ها هیچ ربطی به نامردی های روز افزون نداره ، شاید هم داشته باشه!!
راستی گستاخی و بی ادبی من رو به بزرگواری خودتان ببخشید!! باور کنید خیلی جلوی خودم رو گرفتم و خیلی از حرف ها رو نزدم.این رو هم بگم که ؛ تا یه مدتی اصلاً حوصله حرف زدن و نوشتن ندارم و ترجیح می دم فقط و فقط تصویری کار کنم!!
نمی دونم؟!! شاید خیلی ها فکر می کنن موفقیت یک فرد بستگی به تلاش ، کوشش و اراده اون فرد داره، اما ...
فعلاً طرح رو ببینید. توی پست های بعدی بیشتر درباره اش صحبت می کنم!!!
کپی رایت؟!!!
بگذار سرم را به دیوار بکوبم...
و آسمان پیدا ست.
... آسمان در چارچوب دیدگه پیدا.
مثال دریا ژرف،
آبهایش ناز و خواب مخمل آبی ."1
این بار هم به رسم خود، از تمام راه های راست شهرعبور کردم و بعد... به حاشیه رسیدم . حاشیه ای مثل همه حاشیه ها! محله هایی که مولود نابرابری اند .مولود ناقص اقتصاد ضمخت شهری این حرف را یکی از اساتید دانشگاه برایم می گفت.
به هر حال این هفته را میهمان بچه های یکی دیگر از مناطق حاشیه نشین شهرمشهد بودم. مهرآباد.
راستی گفتم مهرآباد، یاد شعری افتادم در دوران درس و مدرسه:
"دست به دست هم دهیم تا کنیم میهن خویش را به مهر آباد ..." (البته اصل شعر اینه:دست در دست هم دهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد)
آری اینجا مهر آباد است ، مهر هست ،آباد و آبادی اما...
اگرروزی گذارت به این منطقه افتاد،شاید!! خواهی دید که سر هر کوچه و پس کوچه ، جوانی و یا جوانانی ایستاده اند و شاید این ایستادن ها رسم همیشگی آنها ست!!
به سراغ آنها می روم ، باز هم در پی گفتگویی صمیمانه با جوان هایی که تمام آروزهای شان انگار رنگ باخته و اصلاً آرزویی ندارند!!
این ها حرف های من نیست،حرف جواد است . جوان 25 ساله ای که به هزار امید آرزو درس اش را نیمه تمام گذاشت و تا کار نان آبداری برای خودش دست و پا کند ، نشد تا اینکه رفت سربازی ، سربازی هم تمام شد اما از کار خبری نشد...
جواد می گوید: شاید بیشتر بچه های این محل وضعیتی شبیه به من رو داشته باشند . خیلی از اونها درس و مدرسه رو به امید پیدا کردن یک کسب و کار خوب رها کردند و حالا مثل من مجبورند صبح تا شب سر کوچه ها بایستند.
از او می پرسم : فکر می کنی وضعیت به همین منوال پیش بره و تا آخره عمرت باید همین طور در انتظار کار باشی ؟ پس کی می خواهی به خودت تکونی بدی و تو بری سراغ کار؟!
به من می خندد، سر ش را تکان می دهد و باز هم می خندد، آنقدر که شرمنده می شوم. جواد در پاسخ به سوأل ام می گوید : ای آقا ، خیلی ها ، من و امثال من را به بی تحرکی و ، تنبلی و ... متهم می کنند و می گویند شما جوان ها به کم پروری عادت کرده اید،ولی باور کن هر کار سخت و طاقت فرسایی را که تو فکرش را بکنی من تجربه کرده ام،نمی شود آقا جان، کسی حاضر نیست از منافع خودش بگذرد تا تو سر کار بروی! بعد ادامه می دهد: بسیاری از جوان های هم سن و سال من ،آنهایی که درس و مشق را رها کردند تا به سراغ کار و زندگی بروند ،هیچ وقت فکرش را نمی کردند که با رها کردن درس ، شاید زندگی شان را هم رها کنند، شاید همه چیزشان را از دست بدهند.، ما هم قربانی شدیم ، قربانی ندانم کاری خودمان و اطرافیان مان. البته باید انصاف هم داشت، شاید هر کس دیگری هم به جای ما بود مجبور به ترک تحصیل می شد،چون کسی به فکر ارتقاء فکر و تحصیلات نیست،همه به فکر یک لقمه نان اند تا زندگی شان را به هر شکلی طی کنند.
از جواد خداحافظی می کنم ،راهم را پیش می گیرم، با این که روز شنبه است و معمولاً روزهای شنبه محلات و کوچه و پس کوچه ها در خلوت ترین روزها ی خودشان به سر می برند،اما در مهرآباد انگار روز تعطیل است و همه جوان ها جمع شان جمع است. به خصوص در خیابان اصلی شهرک.
با هم از همه چیز می گویند. از آخرین فیلم هنرپیشه محبوب هندی گرفته تا جدید ترین آلبوم موسیقی یک خواننده لس آنجلسی و حتی از سیاست هم می گویند. واقعاً جالب است! گویا آنها هم حقیقت را فهمیده اند و اما هیچ وقت نمی خواهند بروی خودشان بیاورند. به سراغ یکی از این جمع های دوستانه می روم.
جمع صمیمی دارند. محسن ، علیرضا ، سعید و امیرمحمد. به گفته خودشان از بچگی با هم اند.
همه شان با هم به مدرسه رفتند و دسته جمعی نیز درس و مدرسه را رها کردند تا ...
واقعاً نمی دانم چه چیز از آنها سوال کنم. می ترسم در پاسخ به سوألات ام همان جواب های همیشگی و گلایه های باب شده بین این قشر از جامعه را تحویل ام دهند. از اینکه مثلاً تفریح ندارند،کار ندارند، کسی آنها رانمی بیند و ... که واقعاً و متأسفانه ورد زبان من وهمه هم سن و سال های خودم شده. برای همین این بار پرسشی دیگر دارم.
از آنها می پرسم : چقدر روزنامه می خوانید ،چقدر برای شما خواندن روزنامه مهم است و تا چه اندازه این احساس نیاز به روزنامه خواندن در شما وجود دارد؟
علیرضا می گوید: راست اش را بخواهی من به شخصه اصلاً روزنامه نمی خوانم،چون مطلبی که به درد من بخورد نیست. یا آگهی است ،یا ته مانده اخبار تکراری رادیو و تلویزیون! البته دعواهای سیاسی حضرات هم در آن به وفور چاپ می شود. متأسفانه در روزنامه های ما خبری از حل مشکل نیست، این همه از جوان ها می گویند ،اما کسی گوشش به این حرف های روزنامه ها بدهکار نیست!
محسن : ببین دوست عزیز!خودت بگو، جوانی که نه کار درست و حسابی دارد و نه کسی در زندگی او را جدی می گیرد، کی احساس نیاز به روزنامه خواندن دارد؟این جوان صبح تا شب باید بدود ،بدود بدود تا شاید لقمه ای نان گیرش بیاید. البته بگویم که همه ما روزنامه خوان های قهاری هستیم اما فقط ویژه آگهی ها و استخدام نیروی کار.هرچند که هیچ کدام از شرایط را هم نداریم!
سعید هم می گوید: چرا کسی نیست که به این روزنامه ها ورادیو تلویزیون بگوید که اینقدر دروغ ننویسند!!
از او می پرسم چرا دروغ؟!! می گوید : صبح تا شب این همه خبر چاپ می کنید از گفته های فلان وزیر و فلان مدیر و ... که همه آنها از حل شدن مشکلات و بهتر شدن وضعیت سخن می گویند،آخریکی نیست به اینها بگوید،چرا دروغ می گویید !! مگر وضع ما فرقی هم کرده که اینقدرشما روزنامه چی ها ازآن یاد می کنید . اگر هم می خواهید از این جور خبر ها بنویسید ، بگویید که خبر های خوب فقط مال از ما بهتران است. مال بچه مثبت ها و عزیز دل های بعضی ها است!!
سعید سپس ادامه می دهد:باورکن هروقت این اخبار را که درآن درباره بهترشدن وضعیت جوان ها و بیشتر شدن کار برای آنها و دادن وام های میلیونی به آنها نوشته شده را می خوانم، می خواهم سرم را به دیوار بکوبم!! آخر چرا اینقدر بزرگنمایی می کنید، چرا اینقدرمی خواهید بگویید که وضعیت خوب است؟
محسن هم حرف سعید را قطع می کند و می گوید : چند وقت پیش در تلویزیون نشان دادند که در یکی از استان ها(بوشهر) برای کار پیدا کردن جوان ها جشن به راه انداخته اند ، ای کاش می آمدند و وضعیت ما را هم می دیدند ، شاید از این طریق برای ما هم یک جشنی برپا کنند!!
اما امیر محمد، بچه به ظاهرآرامی به نظر می رسد ، خوب گوش می کند و فقط به تایید سرش را تکان می دهد. از امیر محمد هم می خواهم نظرش را در این باره بگوید، امیر محمد با مکث می گوید : راست اش را بخواهی باید بگویم که؛ ما جوان ها همیشه دلما ن را خوش کرده ایم به حرف ها و قول ها و وعده وعید ها ، اما ظاهراً دیگر این دلخوش کردن ها فایده ای ندارد، روزنامه ها هم نمی توانند برای ما کاری انجام بدهند. اگر هم شما می بینی بیشتر از اینکه وقت مان را به خواندن روزنامه اختصاص بدهیم، صرف کوچه گردی و حرف های دیگرمی کنیم ، چون دیگر دلخوشی نداریم، دلمان خوش است به همین دور هم ایستادن ها و جوک گفتن ها و نوار گوش کردن ها و ... شاید که از این طریق کمی آرام شویم . از فردا هم که خبری نداریم قرار است چه اتفاقی بیفتد، پس همین وضعیت را عشق است ، شما هم هی برو خبر و گزارش تهیه کن، آخرش که چه؟!! ( همه با هم می خنیدم)
از جمع دوستانه و صمیمانه بچه جدا می شوم. آنها را با دنیای خودشان تنها می گذارم و به سمت پارک محله می روم. آدرس را همین بچه ها به من داده بودند.
پارک را پس از طی کردن کوچه و پس کوچه های فراوان بالاخره پیدا می کنم.
از دور حضورسه جوان درپارک محله پیداست. خوشحال می شوم و به سراغ آنها می روم اما...
ظاهراً بد موقع مزاحم دوستان شده ام، داشتند به هم پول می دادند و چیزهایی می گرفتند!!!
تا من را دیدند ، خودشان را جمع و جور کردند، راستش را بخواهید من هم خودم را جمع و جور کردم و با خودم گفتم ای کاش نمی آمدم!
باور کنید واقعاً نمی دانستم چه کنم ، هر آن منتظر واکنش آنها بودم، چون واقعاً بد موقع و درست سر بزنگاه رسیده بودم، هر سه آنها خودشان را برای نشان دادن عکس العملی به رفتار من آماده کرده بودند، من هم با دلهره و فقط برای اینکه زودتر آنجا را ترک کنم ، ازآنها پرسیدم ،بچه ها این طرف ها مسجد کجاست؟ و در پاسخ من گفتند ، شیعه هستی یا سنی ، گفتم : فرقی نمی کند ، مسجد مسجد است و جایی برای عبادت، خندیدند و آدرس هر دو مسجد(سنی ها) و(شیعیان) را به من دادند.
آنها را و آنجا را زود ترک کردم، واقعاً که مسجد چه جای خوبی است!
شاید عکس هایی که از محل کرفته ام گویا باشد، اماهمه آن چیزی نیست که دیدم...
اینها فقط نمونه ای از وضعیت جوان هاست. سر هر کوچه که بروی با همین منظره روبرو خواهی شد، عده زیادی ازجوان ها که نه کار دارند ونه ...
آری ... آسمان آبی است. آبی آبی آبی ...!!!