|
جهان به سوی آشکاره گی پیش می رود...
|

کاریکاتور از : مجید ادیبی
کپی رایت یادت نره !!!
حکایت روباه و زاغ رو که همتون خوندید؟!
چی ... ؟ نخوندید؟!!!
این قصه(ورژن ۲۰۰۷ حکایت روباه و زاغ) برای اونهایی که این حکایت رو خوندن( اونهایی که نخوانده اند بروند و بخوانند...)!!
روباه و کلاغ...
- یکی بود ، یکی نبود . غیر ازخدا ، خیلی از آدم های دیگه هم بودند که ... حالا بماند که چه کار می کردند( چون ربطی هم به ما ندارد که چه کار می کردند!!!) .
یک روز توی یک جنگل خیلی قشنگ ، با حیوونای رنگارنگ، صدایی نبود از ونگ و ونگ ۱... ، یک کلاغ سیاه و زشت و کچل زندگی می کرد، یک روباه بد قواره هم توی همون جنگل در کنار خانواده محترمشون گذران زندگی می کردند !!!
... ۲
- آقا کلاغه قصه ما پنیر خیلی دوست داشت، به همین خاطر رفته بود و چند قالب پنیر اعلا از عباس آقا بقال محل گرفته بود و هر وقت که می خواست از زندگی حالی ببره! می رفت سر یک شاخه درخت می نشست تا یک دونه از همون قالب پنیر ها رو درسته قورت بده ... اما امان از دست این روباه بدقواره ؛ مگه می ذاره!
- خلاصه جونم براتون بگه که هر وقت این آقا کلاغه می خواست حالی از زندگیش ببره ، این روباه {...} و {...!!! } می آمد پایین درخت و سر کلاغ بی شعور! قصه ما رو گول می مالید و بعد قالب پنیر اون رو می قاپید و می رفت ( چون همه شما می دونید که آقا روباهه چطوری قالب پنیر رو از کلاغ می قاپید ، این جای داستان رو براتون خلاصه کردم، اما اینو بهتون بگم که توی قصه ما روباهه یک حرفای دیگه ای به آقا کلاغه می زد که ما به خاطر مسایل امنیتی از گفتن اونها شرممون می شه
- یک روز که کلاغ قصه ما حسابی شاکی شده بود ، یک تصمیم معرکه و خفن به کله کوچیک و بی مخ اش زد تا یک کاری بکنه که دیگه آقا روباهه به سراغش نیاد و...
اما از تصمیم آقا کلاغه براتون بگم.
کلاغ قصه ما برای اینکه از شر مزاحمت های روباه راحت بشه ، تصمیم گرفت به یکی از جنگل های همسایه بره و توی اون جنگل تحت تعالیم نظامی (چریکی ) قرارگیره و ...خلاصه اینکه حق روباه نامرد رو بذاره کف دستش.
خب شما چی فکر می کنید؟
فکر می کنید این کلاغ احمق و بی شعور قصه ما بتونه برای همیشه از شر این روباه بد قواره مکار و {....} و {...!!!} خلاص بشه ؟!!

پی نوشت ها :
۱- خیلی شاعرانه است ، مگه نه؟
۲- این قسمت قصه رو براتون سانسور کردم.
قصه + کاریکاتور = مجید ادیبی
اگه خواستید از قصه + کاریکاتور استفاده بکنید ... بکنید ! اما نام ما رو فراموش نکنید!!

کاریکاتور از : مجید ادیبی
شما با قسمت های تاریک زندگی تون چطور برخورد می کنید؟!
... یا بهتره بگمِ ؛ چه رفتاری درمواجهه با تاریکی دارید؟!
- خودتون رو به اون راه می زنید و بی خیال تاریکی می شید!؟
- اصلاًشاید تاریکی را نمی بینید؟!!
- شاید هم غرق در تاریکی شده اید!
- شاید خیلی بچه مثیت اید و به هیچ وجه به تاریکی فکر نمی کنید!!
- شاید تاریکی رو می بینید ؛ اما نمی دونید و یا بهتره بگم نمی تونید با تاریکی کنار بیایید
تاریکی خیلی آزارتون می ده ؟!
اگه راه حلی داشتید ما رو هم بی خبر نگذارید.
کاریکاتور از : کینو / Quino
دلم گرفته... خیلی ... خیلی ...
راستی ... یادش گرامی .اخوان ثالث رامی گویم. نمی دانم اگر اخوان بود آیا ...
آیا قصه شهر سنگستان۲ را می سرود؟!!!

قصه شهر سنگستان۲ ! !
دوتاکفتر
...
آری نیست؟
شما چی فکر می کنید... به نظر شما صاحب این صندلی کیه ؟!!!!

کاریکاتور از : کاردون / cardon
دیروز داشتم توی یکی از خیابون های شهر قدم می زدم...
چشمتون روز بد نبینه ، چند تا آدم خیلی محترم و با شخصیت چنان به جان هم افتاده بودند که بیا و ببین!!!!
با این که فضولی های من !! برای آگاهی ازعلت دعوای این آدم های خیلی متشخص !!! به جایی نرسید ، اما ... درباره این دعوا خیلی خیلی فکر کردم و تا تونستم اون رو به موضوعات مختلف ربط اش دادم!! موضوعاتی نظیر بالابودن قیمت پفک و چیپس( آخه این اقلام جزو معدود کالاهایی که توی این یکی دوساله اخیر قیمتش بالارفته!!!!!!)، یا اینکه از تکنولوژی خیلی زیاد ( نه این که ما خیلی مدرن شدیم ...)وخیلی دیگه از مسایل ... یک نمونه اش هم این بود : با خودم فکر می کردم که این دوستان باشخصیت ، حتماً داشته اند بر سر مسئله مهم و حیاتی " انرژی هسته ای حق مسلم ماست " تبادل نظر می کرده اند که به ناگاه یکی از عوامل نفوذی دشمن(صهیونیسم بین الملل) اومده و بین اونها رو به هم زده!!!!
اصلاً می دونید چیه ؟!...
هر چی می کشیم از دست این دشمنای خارجی مونه ، نه اینکه ما خیلی پیشرفت کرده ایم و قراره جای اونها رو بگیریم ، به همین دلیل حسودیشون می شه و دست به هر کاری می زنن که یک نمونه اش همین به راه انداختن دعواهای خیابونیه!!!! درست گفتم؟!!!
به هر حال بگذریم ... دیدن تموم این جریانات (نفوذ ایادی استکبار جهانی !!!!) من رو یاد یکی کارهای کارتونی ام انداخت ...
این کار رو حدود ۴ سال پیش کشیدم ، وقتی بابا و مامان سر یک مسئله کوچولو افتاده بودند به جان هم !!! من و داداش و پسر عموم( اون روز مهمون ما بود)هم جو گیر شدیم و زدیم به سر وکله همدیگه ، وای که چقدر حال داد!!!!!

استفاده از این اثر منوط به اجازه صاحب اثر نیست؟!!!

کاریکاتور از : مجید ادیبی
استفاده از این اثر منوط به اجازه از صاحب اثر می باشد
باز هم یک سفر ، این بار هم به یکی دیگر از مناطق حاشیه ای شهر مشهد.جزیره ای دیگر ، دور افتاده از شهر، هر چند که برای خودش شهری است.
مشهد – شهرک ولیعصر .البته هم این شهرک را جزوی از التیمور به شمار می آورند ، هر چند که برخی از اهالی ازعنوان این نام به محل سوکنت شان چندان هم راضی نیستند.نمون اش همین حاج رجب علی دهنویدی است. او یکی از ساکنان همین شهرک است . به گفته خودش بیش از 30 سال است که در این شهرک زندگی می کند، البته ازعان می کند که آن روزها شهرکی وجود نداشت و به جز چند خانه و روستایی به نام التیمور ، چیز دیگری نبود.
مگر ما انسان نیستیم؟!! این سوالی است که رجب علی از مسؤولان و مدیران شهری دارد! او می گوید :مگر فرق ما با آدم های دیگر چیست ؟
(انگار آدم های اینجا و هر جای دیگری مثل اینجا دیگر به این حرف ها حتی عادت کرده اند...)
از او درباره جوان های محله شان می پرسم، در پاسخ می گوید:جوون ها که همه مشکل دارند. خود من پنج تا پسر دارم که سه نفر شان بی کاراند. درس را هم تا کلاس نهم خواندند و بعد هم رفتند سراغ کار، اما کجاست کار ؟!
ظاهراْاز وضعیت زندگی اش راضی است . از اجاره خانه ها گرفته تا آب و برق و تلفن و گاز و ...و بعد می گوید: الان همه هجوم می آورند به التیمور، چون زندگی در این جا ارزان تر از هر جای دیگر است.
و توقع رجب علی دهنویدی ازآنهایی که قرار است در پارلمان شهر کاری برای او و همشهریان اش بکنند : بیایند و خدمت کنند، شعار ندهند.متاسفانه تا به حال هیچ کدام از اعضای شوراهای شهردر دوره های قبل به این شهرک نیامده اند و تا ببینند که مشکل ما چیست ، حرف ما چیست؟ کمبود اتوبوس در این شهرک نیزآخرین گلایه او است ، از او خداحافظی می کنم و به سراغ یکی دیگر از اهالی می روم .
محمد حسین.م با این که در این شهرک زندگی نمی کند ، اما 6 سال است که در این محله چرخ زندگی اش را می چرخاند، اوا یکی از کسبه محل است و گویا دل پر دردی هم از شهرداری دارد. او می گوید:
اینجا زیر نظر شهرداری است اما بروید وضعیت اش را ببینید، عملکرد شهرداری به هیچ وجه قابل قبول نیست ، برای مثال طی سال جاری همین بولوار اصلی شهرک را دوبار چمن کاری و گل کاری کردند وپول اش را هم از همین مردم گرفتند ، اما حالا ببینید چه بر سر بولوار آمده انگار که نه انگار کاری کرده اند، الان خیلی از اهالی شهرک مشکل دارند چون زمین های اینجا همه قولنامه ای است و دست شان به جایی بند نیست، به هر جا که مراجعه می کنند ازآنها سند می خواهند ، باور کنید همه بلاتکلیف اند! سپس ادامه می دهد: رک بگویم ، هیچ کاری برای مردم مناطق محروم نکرده اند ، فقط حرف می زنند. اصلاْقرار نیست که کاری بکنند.همین.
یکی دیگر از بچه های محله که به شدت حرف های محمد حسین را تایید می کند نیز می گوید : ما اگر تفریح داشتیم سر کوچه و خیابان بودیم ؟
می پرسم: کار چطور ؟
-کار که ...خب داریم، با حقوق برجی 40 هزار تومان هم قانع ایم ... چه کنیم؟ وقی که بچه التیمور باشی توقع بیشتر از این هم نباید داشته باشی!!حقوق کارگری است دیگر.
از محمد حسین و دوست اش جدا می شوم وسری هم به تنها زمین فوتبال این منطقه (التیمور) می زنم. جایی که شهرک ولیعصر هم تمام می شود ولی جاده ای هست که تو را باز هم به سمت محرومیت ها می برد...
جمع دوستان در تنها زمین فوتبال (هر چند که نمی شود گفت زمین فوتبال ، بهتر است بگوییم باطلاق ... قدم که می زنی پاهایت تا زانو توی گل است !!
هنوز نتوانسه اند شرایط برگزاری مسابقه را فراهم کنند ، آخر با این زمین که نمی شود ، شاید بازی شان لغو شود، ظاهراً مشکلات لیگ برتر به اینجا هم رسیده! شاید هم مشکلات اینجا به لیگ برتر فوتبال ما رسیده به ر حال فرقی نمی کند... هر دو از یک جنس اند!
مهدی یکی از جوان هایی است که هر هفته به همراه دوستان اش برای گذران اوقات فراغت به این زمین فوتبال کذایی می آیند. حرف مهدی خریدار هم دارد و نظر آخر نظر اوست ، زیرا از بچه ها خواستم در گفتگو شرکت کنند اما آنها گفتند که : حرف آقا مهدی حرف است ، نظر شان هم نظر ما است.
توقع چندانی ندارد: امکانات خاصی نمی خواهیم ، فقط بیایند و همین زمین را تسطیح کنند.همین تیر دروازه ها را هم که می بینید خود بچه ها گذاشته اند ، حالا هم برای خودمان لیگ محلات را تشکیل می دهیم و دل مان خوش است به همین زمین .
![]()
این چهره حسنه ... شاد شاد شاد به هیچ چیزفکر نمی کنه به جز...
آنطور که مهدی می گوید ، ظاهراً مالک زمین تربیت بدنی است اما ... به طور کل بی خیال آن شده .( این را بچه ها می گویند)بزرگترها و پیشکسوتان ورزش محله (شورای ورزشی محله ) نیز خیلی پیگیر مشکلات بوده اند اما کسی پاسخگو نیست.
بچه ها از توقعات ، خواسته ها و درد و دل هایشان می گویند:
مهدی به نمایندگی ازبچه ها می گوید: یک مجموعه ورزشی کوچک می خواهیم برای ما درست کنند.از او می پرسم : چرا اینقدر توقعات شما پایین است ؟ در جوابم می گوید: ای بابا... به خدا همین توقعات کم ما هم برآورده نمی شود!! و بعد ادامه می دهد:
پارک که اینجا نیست روزهای تعطیل هم جوان ها دربه در دنبال قهوه خانه اند تا روزتعطیلی شان را سر کنند.پارک و امکانات که نباشد، قهوه خانه که هست! از وقتی که سینمای گلشهرراهم که بستند دیگر هیچ تفریحی نداریم .
او از تفریح بچه های محل می گوید: سر کوچه بایستند، ته کوچ بایستند، وسط کوچه بایستند... (می خنند)
می پرسم: توقع تان از اعضای شورای شهر و دیگر مدعیان مدیریت شهری چیست؟ در جواب می گویند: قبلی ها هیچ کاری نکرداند، اینها هم کاری برای ما نمی کنند والسلام ... اینها برای پایین شهر کاربکن نیستند!!
می گویم جوانی را تعریف کنید، می گویند: مشکل جوان های امروز ، اول اشتغال است و بعد ازدواج ، ازدواج پس از اشتغال!! و باز مهدی ... می گوید:
80 درصد جوان های شهرک کارگراند و خیلی که حقوق بگیرند؛ ماهی 60 هزار تومان!!بیشتراز این نمی شود ، وضعیت عالی اش برجی 100 هزار تومان است.
نظراش را درباره آینده جویا می شوم. از جوان های بی کاری که روز به روز بر تعداد شان افزوده می شود. گفت : مشکلی ایجاد نمی شود ، همه می روند کریستالی می شوند و بعد هم می میرند!! برای کسی مشکلی ایجاد نمی شود، جمعیت نیز همینطوری کم می شود(می خندد) !!
راستی نگفتم برو بچه ها همه طرفدار دو آتیشه ابومسلم اند، از آنها می پرسم ، باشگاه ابومسلم که عنوان فرهنگی ورزشی را هم با خودش یدک می کشد ، کاری برای طرفدارانش در مناطق محروم کرده است؟ آیا آمده یک زمین جمع و جور برای طرفدارانش تهیه کند؟
می گویند: این کار ها پیشکشش !! روزهایی که تیم بازی دارد بیایند و یک اتوبوس بگذارند تا به ورزشگاه برویم تیم محبوب مان را تشویق کنیم . به آنها می گویم : کانون هواداران تشکیل بدهید ، فعالیت تان را تشکیلاتی کنید...
مهدی : ای بابا ، من الان 4 سال است که عضو کانون هوادارن ابومسلم ام ، توی این چهار سال هیچ اتفاقی نیافتاده، ثبت نام می کند اما برنامه ای ندارد!
ازبچه ها می پرسم فکرمی کنید ابومسلم در انتهای فصل کجای جدول قرار بگیرد؟ می گویند: اکبر آقا که رفت ، امیدی نداریم!!
از آنها درباره امید به آینده هم سوال می کنم ، اما مهدی گفت: خود من 10 درصد ، امید 15 درصد، رضا که وضع اش بهتر است 20 درصد ...
وی حرف آخر بچه ها :
جوان های اینجا امید ندارند. فقط به فکر این هستند که روز شان را به شب برسانند ، فردا که بیاید ، هر چه آید خوش آید!! ...

کاریکاتوریست ها توجه کنند ... لطفاْ
خواستیم قبل از همه بدونید:
قراره که رئیس خانه کایکاتور ایران برای برپایی یک نمایشگاه انفرادی از آثارش و همچنین برگزاری یک ورک شاپ به مشهد بیاد.
مسعود شجاعی طباطبایی به احتمال خیلی زیاد نهم بهمن میاد مشهد و یک هفته ای رو مهمون بروبچه های کاریکاتوریست حوزه هنری است.
منتظر خبر های کامل تر باشید...
گزارشی از وضعیت نقاشی در زیست خاور
سری تکان داد ، پوزخندی زد... جایش خالی
چند روزی بود که فکرام رو به خودش مشغول کرده بود، تا اونجایی که به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردم به جز اون!!
((... آخه مگه این زندگی چقدر ارزش داره که اینقدر دچار اش شدیم؟ مگه قراره چند سال زندگی کنیم که این همه دردسر و بدبختی رو می خریم تا ... تا برای یک لحظه هم که شده آروم باشیم، یعنی آرامش فقط برای چند ثانیه... بعدش هم باید دنبال نون باشی ، بعد از این هم یک کار واجب تر داری ، اون هم درآوردن یک لقمه نونه ، تازه از این دو تا مهم تر هم هست ، می دونی اون چیه ؟!! درآوردن یک لقمه نون... نون ... نون ... ))
یادم هست که این جمله ها( درد و دل ها ) را یکی از دوستان هنرمندام در دوران دانشجویی برایم می گفت؛ حدود 4 سال پیش... یادش بخیر بچه با استعداد و پر جنب و جوشی بود، طرح هاش پر بود از صداقت ، خط هایی ساده و بی آلایش اما پر از رمز و راز... آخرین باری که او را دیدم ، افسردگی بر تمام روح جانش رسوخ کرده بود، آن جوان پر جنب و جوش تبدیل شده بود به یک افسرده مادر زاد!! خموش و بی حوصله ، مصرف سیگار اش هم بالارفته بود، آنقدر که بچه های دانشکده می گفتند : بند ناف (( ..... )) را با سیگار زده اند!... بگذریم . بعد از آن که ترک تحصیل کرد دیگر او را ندیدم ، یعنی هیچ کس او را ندید ، حتی پدر و مادرش! آری ، سرونوشت یک جوان- هنرمند و با استعداد . کسی حرف اش را نشنید ، کسی جدی اش نگرفت ، کسی طرح هایش را ندید، حتی خودش را هم!! خودش می گفت : دیده نشدن ما از بی پولی ما است . آن روزحرف هایش را جدی نگرفتم و فقط پوزخندی به او تحویل دادم. او هم پوز خند مرا جدی نگرفت و ... سری تکان داد و... پوزخندی زد. امروز چقدر جایش خالی است.
جایی که همه نقاش اند ، حتی …Rembrandt!!
یک روز مثل بقیه روزها - مجتمع زیست خاور ، طبقه 2-
هر کسی سرگرم کار خودش است، کارو بار گیم نتی ها و سی دی فروش ها هم که سکه است. اما در کنار اینها ، جایی هست که بیش تر از هر چیز دیگر در طبقه منهای دو زیست خاور خودنمایی می کند. چند سالن منتهی به هم که هر چه در آن می بینی ، نقاشی است و نقاشی و دیگر هیچ...
از آثار مطرح Rembrandt و Davinchi تا طبیعت های بی جان Cezanne.آثار Boucher و دیگران هم به وفور یافت می شود. تعجب نکنید،اینجا موزه هنرهای زیبای Bostonو Metropolitan نیویورک یا لوور(Louvre) پاریس نیست !!! اینجا زیست خاور است ، طبقه منهای دو . جایی که جمعی از نقاشان مشهدی برای گذران زدنگی شان،فقط نقاشی ((می کشند!))
شاید خیلی ها (از نقاشان حرفه ای و تحصیل کرده گرفته تا ... ) نقاش های زیست خاور را به بازاری بودن و کپی کاری متهم می کنند ، شاید هم حقیقت این باشد، اما واقعیت چیز دیگری است!
بعضی هایشان (بیشترشان ) یکی از واحدهای 2- زیست خاور را اجاره کرده اند تا با پول فروش آثارشان ، چرخ ضمخت زندگی شان را بچرخانند،آنهایی که وضع شان بهتر است یکی از همین واحد های تجاری را خریداری کرده اند با فراغ بال بیشتری نقاشی می کنند، یعنی اینکه کمتر از دیگران کپی های Cezanne و Boucher و ... را کار می کنند. کار بارشان هم ای بدک نیست ، خوب است. اما در این بین ، بعضی ازگالری های شیک و پر وزرق و برق و پر تر به نظر می رسند، از سر و وضع گالری شان و قاب های نفیس نقاشی ها معلوم است که چندان مشکلی ندارند، البته این را هم بگوییم که آنها (صاحبان این گالری های پر زرق و برق ) نقاش نیستند، فقط ... این قسمت گزارش را داشته باشید ! بعداً به آن می رسیم . لطفاًعجله نکنید!
خلاقیت کیلویی چنده؟!!
به سراغ یکی از برو بچه های نقاش زیست خاور می روم، غرق در نقاشی است ، حواسش هم به جز بوم نقاشی اش ، به هیچ چیز دیگری نیست، سلام که می کنم ، تازه متوجه من می شود. بوی رنگ روغن و چوب و کاغذ با هم در آمیخته و مشام من را می نوازد! ازهمان بچگی می مردم برای بوی رنگ روغن و چوب و کاغذ.
سر صحبت را با او باز می کنم. خودش را محسن معرفی می کند . رشته تحصیلی اش هم هنر بوده و از معدود تحصیل کرده های رشته نقاشی است که در زیست خاور فعالیت می کند.
گلایه هایی دارد. گویا دل اش پر است . از مشکل نداشتن مجوز کسب گرفته تا بهانه های عجیب و غریب ماموران اماکن. گلایه دیگری هم دارد، محسن می گوید : ما که صنی نداریم، هر از چند گاهی از طرف صنف شیشه و آینه می آیند و تهدید می کنند : اگر از ما مجوز نگیرید ، آتلیه شما پلمپ خواهد شد! حالاچه ربطی بین نقاش جماعت و شیشه و آیینه وجود دارد، خدا می داند!!
محسن در ادامه این گفتگو به نبود یک صنف قانونی برای حمایت از هنرمندان نقاش اشاره می کند و از کم توجهی مسؤولان به قشر هنرمند گلایه هایی دارد، گلایه ای تکراری !
از او درباره نقاشی های زیست خاور می پرسم ، از اینکه چرا بیشتر این تابلوها کپی آثار نقاشان مطرح جهان است و... او در پاسخ به سؤال من می گوید: خود این موضوع به چند عامل بستگی دارد .متأسفانه فقط تعداد انگشت شماری از نقاشان زیست خاور کارهای اورجینال شان را ارایه می دهند چون فروش آثار کپی بسیار بیشتر از آثار اصل است. کسی هم حاضر نیست پول چندانی به اثر اورجینال هنرمند بدهد و ترجیح می دهند کارهای کپی را بخراند، زیرا قیمت تابلوهای کپی شده نقاشان جهان 10 برار بیشتر از آثار اصلی بچه های زیست خاور است! از او می پرسم: این به خاطر ضعف نقاشان زیست خاور است یا اینکه مشکل از جای دیگری آب می خورد؟! محسن می گوید: به طور قطع می توانم به شما بگویم ، بسیاری از نقاش هایی که آثار دیگران را کپی می کنند ، استعداد و توانایی بسیار بالایی در زمینه هنر نقاشی دارند، اما ... (آهی می کشد ) متأسفانه غم نان خیلی ها را دچار خودش کرده ، ذوق و اشتیاق هنری در میان بچه ها از بین رفته و بیشتر به فکر فروش تابلوها و کسب درآمد هستند تا ارایه یک اثر خلاقه نقاشی . کسی در این شهربه کار خلاق و نو بهایی نمی دهد .محسن حرف های زیادی برای گفتن دارد: از اینکه چرا صنف نداریم ،چرا کسی حاضر به حمایت نیست ؟ از این همه بلاتکلیفی نمی دانیم به کجا برویم!
از نقاشی تا مسافر کشی
به سراغ یکی دیگر از بروبچه های نقاش زیست خاور می روم. تمایلی برای عنوان کردن نام اش ندارد، اما حرف های زیادی دارد که باید بگوید: حدود 21 آتلیه و گالری نقاشی در این زیست خاور فعالیت می کنند که از این بین ، 4 گالری و بقیه همه آتلیه هایی هستند که بچه ها آنها را با قیمت های گزاف اجاره کرده اند و فعالیت می کنند.البته تعداد انگشت شماری هم توانسته اند واحدی که در آن فعالیت می کنند را خریداری کنند و از این لحاظ دغدغه ای ندارند.
اما ... آنهایی که گالری دارند و به نظر می رسد وضع خوبی هم داشته باشند، او در این باره می گوید: اکثریت گالری دارهای زیست خاور نقاش نیستند و فقط آثار بچه های نقاش را با قیمت های نازل خریداری می کنند و همان کارها را در قاب های نفیس با قیمتی چند برابر قیمت خرید به مشتری هایشان که اغلب عرب های حاشیه خلیج فارس اند، می فروشند. برخی ازبچه های نقاش هم مجبور اند تن به این شرایط بدهند چون توان اجاره واحدهای زیست خاور رابرای راه اندازی یک آتلیه نقاشی ندارند. به او می گویم : پس به نوعی می شود گفت که گالری دارها بعضی از نقاش ها را استثمار کرده اند؟ به نشان تأیید سری تکان می دهد و لبخندی تلخی هم تحویل ام می دهد.
امید هم یکی دیگر ازنقاش های زیست خاور است. او هم گلایه هایی را از نبود یک صنف و تشکیلات حمایت کننده دارد. امید در ادامه گفته هایش خبر های تلخی نیز دارد. او می گوید : از سال گذشته تا کنون بیشتر از 10 نفر از بچه ها ، نقاشی را رها کرده اند و علیرغم توانایی های بسیار بالا در زمینه نقاشی گرفتارگالری دارهای زیست خاور شدند و نتوانستند از عهده مخارج این کار برآیند و به سراغ کارهای دیگری از قبیل رانندگی و مسافر کشی و ... رفتند!

کپی کردند چون دیده نمی شوند!
با چند تن دیگر از نقاش های زیست خاور نیز گفتگوکردم ، آنها نیز گلایه هایی مشابه را مطرح کردندو اما نقطه اشتراک اکثریت شان، همین قصه تکراری نان است. تا آنجا که باید ذوق و استعداد شان را نادیده بگیرند و به فکر کپی آثار دیگران باشند.چون کسی به کار آنها ، کاری که مال خود خود آنها ست بهایی نمی دهد. دست آخر هم بعضی ها می گویند : نقاش های زیست خاور؟! بازاری اند ، سطحی اند ، نقاش نیستند...
اگر درخاطرتان باشد ، هفته گذشته نمایشگاهی از آثار هنرمندان شرکت تعاونی تازه تأسیس ((آرمند ))که نخستین شرکت تعاونی هنرمندان نقاش خراسان هم محسوب می شود در نگارخانه میرک برپا شد.نمایشگاهی گروهی تعدادی از همین برو بچه های زیست خاور که برای خوشان شرکت تعاونی هم راه انداخته اند. هر چند که تعدادی از آثار ارایه شده ، همان کارهای بازاری بود که در زیست خاور به فروش می رسند. با اینکه قرار است این شرکت تعاونی کارهایی برای نقاش های زیست خاور بکند از جمله گرفتن وام و ... با اینکه هنوز این شرکت تعاونی در ابتدای راه است و نمی شود به همین زودی ها قضاوت کرد، اما تا کنون مهم ترین فعالیت اش برپایی همین نمایشگاه نقاشی بوده و فعالیت قابل توجهی به جز این نداشته.
هنوز فکری ذهن ام را به خودش مشغول کرده...
قومی متفکراند در مذهب و دین
جمعی متحیر اند در شک و یقین
ناگاه مناده ای بر آمد زکمین
کای بی خبران راه نه آن است و نه این
خیام نیشابوری
اینجا اتاق روشن - مشهد - دی ماه سال ۱۳۸۵ .
در اتاق روشن قراره چیزهایی از جنس دلمشغولی نوشته بشه...!!
اما این دلمشغولی ها نیز جنس خودشان را دارند. از خبر های عجیب و غریب (که این روزها کم هم نیستند! ) گرفته تا گفتگو با آدم های مختلف ، با جنس های مختلف. آدم هایی که هر کدام شان حرف هایی برای گفتن دارند ؛چه یک هنرمند باشد،یا ... یک آدم معمولی معمولی ...
در اتاق روشن ... ؛ از هنر می گوییم. از سیاست ... از جوان ها می گوییم ، از کسانی که می خواهند دیده شوند. فرقی نمی کند این جوان ها اهل هنر باشند و یا اهل یکی از همین محله های حاشیه شهر مشهد و یا هر جایی از این سرزمین.
اینجا ... یعنی در اتاق روشن ، قرار است از نوئمای* هر چیزی نوشته شود. قالب آن چندان مهم نیست ،گفتگو باشد یا یک دلنوشته،شایدهم نقد یک اثرهنری باشد،خبر،شعر و ...شاید هم یک عکس یا کاریکاتور.
اگر حوصله اش را دارید ،سری هم به اتاق روشن بزنید . خوشحال می شویم...
* : نوئه سیس( noesis ) هر چیز در جهان است که به سمت آشکارگی پیش می رود، و نوئما آن چیز آشکار شده ای است که آگاهی ما از آن همواره بر مجموعه ای از باورها،اعتقادات،پیش فرض هاو...اتفاق می افتد. پس طبیعتاًنسبت به یک چیز خاص،نوئمای هر کس با دیگری تفاوت خواهد داشت.